۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

اما پسر بچه های بی خیال خیابان ولیعصر آخرین چیز دنیاست که دلم می خواهد درباره اش با رفیقم حرف بزنم.

می پرسد چه خبر؟ شاید ده بار این را می پرسد. من آدم هیچ خبر! سلامتی ام. خبر خاصی در چنته ندارم. شانه های تان را بالا بیندازید. این شکلی ام. اما دوباره می پرسد. حوصله اش را سر می برم. برای همین جواب تلفن هایش را نمی دهم. چون سرد و حوصله سر برم و همین است که هست. می تواند به جای چه خبر سرش را با دوستانش، شهر و کتاب هایش سرگرم کند. اما زنگ می زند که بپرسد چه خبر که بگوید تو هم که همیشه چیزی برای تعریف کردن نداری! 
نشسته بودم توی یکی از کافه های بیمزهء ولیعصر. تنها مشتریِ بعد از ظهر جمعهء کافه ای بودم که تمام هفته خلوت بود. جمعه ها خالی. سرم توی لب تاپم بود. به گوشیم که زنگ می خورد نگاه کردم و اعتنایی نکردم. 
نسیم خنکی می وزید و ردیف پرچم های سبز خیابان را تکان مختصری می داد و آسمان ابری بود. من بی آن که جواب تلفنم را بدهم، بیست دقیقه زل زدم به تکان ردیف پرچم های سبز و به هیچی فکر کردم. بعد از ظهرِ آرامی بود. بعد از ظهر آرامی که می شد به هیچی و هیچ خبر و سلامتی فکر کرد.  
پول قهوهء بدمزه ام را دادم و سر پایینی ولیعصر را قدم زدم. باران می بارید گاهی. گاهی هم نه. بارانِ تند ِ کوتاه ِ بهار هشتاد و نه. یک کفش آبی ورزشی پوشیده بودم و یک چفیهء سیاه و سفید سرم بود و به آدم هایی نگاه می کردم که بعد از ظهرِ جمعهء ولیعصر را قدم می زدند، بی هدف. من آدم جزئیات بی اهمیتم. می توانم راجع به تمام آدم هایی که آن بعد از ظهر از کنارم گذشتند در جواب چه خبرِ رفیقم بگویم. اما برای او اهمیتی ندارد که همین حالا که دارم قدم زنان ولیعصر را می روم پایین یک پسر بچه ای دارد کمی دورتر از خانواده اش راه می رود. فقط هلدن می تواند بفهمد که این صحنه کیفیتی توی خودش دارد که دیدنش به تمام زندگی و سختی هایی که کشیدیم می ارزد. پسر بچه ها خیلی قشنگند. دختر بچه ها خیلی حواس شان جمع دور و برشان است. کافیست بفهمند داری نگاهشان می کنی. پوووف. 
اما پسر بچه ها خیلی بی خیالند. اصلا کاری ندارند کسی زیر نظرشان گرفته. نه توی خیابان ولیعصر که توی دنیای خودشان راه می روند. می فهمید که چه می گویم؟