چون پرسیده بودید می گویم. هیچ ازش خبر نداشتم. از تمام آن سال ها، یادی حتی نمانده بود. چند روز پیش از کنار خانه اش گذشتم. این اولین بار نبود. برای برگشتن از خانهء مادربزرگم باید از کنار خانه اش می گذشتم. سال های زیادی سعی کرده بودم وقتی از آن کوچه می گذرم، نگاهم را سرگرم جایی کنم که نبینم چراغ های اتاقش روشن هست یا نه یا چی؟ یا اصلا به من چه؟
نامی خیلی وقت بود که مرده بود. دیگر از آن کوچه نمی گذشتم. دیگر برایم مهم نبود که نگاهم را بدزدم یا ندزدم یا چی. با این همه این بار به خانه اش نگاه کردم. با دقت. که قسمتی از دیوار های حیاطش ریخته بود. داشتند خرابش می کردند و چه حیف از آن همه دیوار های آجری زیبا. دلتنگ دوست پسر اولم نبودم. اما آن آجر های ریخته شدهء دیوار ها حقیقتا غمگینم کرد.
تا چند دقیقهء دیگر تهران طوفانی خواهد شد.
تهران قشنگ ترین روزهایش را می گذراند، پروانه ای و زیبا. من ماشینم را کنار داروخانه پارک می کنم. زیر درخت های بلند چنار خیابان هدایت. یک ورق قرص سیتریزین، یک کرم پا، کرم صورت و کرم زیر چشم. که حساب بانکی ام را به نصف می رساند. دم صندوق با تردید کارتم را به صندوقدار می دهم. خیلی وقت است که کارتم را با تردید به صندوق دار ها می دهم. خیلی وقت است برای خرید خمیر دندان چهل دقیقه تمام نوشته های روی خمیر دندان ها را می خوانم.
همین جوری که دارم به بارش توت های سفیدِ طوفان تهران نگاه می کنم، تصمیم می گیرم آخر ماه برگردم سر کار قبلیم، وقتی رسیدم خانه آریزونا دریم کاستاریکا را ببینم دوباره، لباس هایم را بدهم خشکشویی و آخر هفته توی پوکر یک میلیارد تومن پول برنده شوم.
آخ! از عشق اولم می گفتم. جز آجر های ریخته شدهء حیاط خانه اش، خبری ازش ندارم. شب های زیادی را بابت از دست دادنش گریسته ام. دارم سعی می کنم ادیبانه به نظر برسم. فعل درستش این است که عر زده ام. وقتی به قدر کفایت عر زدم و اشک هام خشک شد، که باید بگویم عجیب بود، چون مثل کروکودیل اشک می ریختم، یک جوری که داشتم توش غرق می شدم، بعدش دیگر کسی را دوست نداشتم. حتی خودش را.
هر چند هیچ نمی دانم از کی این شکلی شد. از کی دیگر دلم نخواستش. فقط می دانم خیلی طولانی و جانکاه و مورچه ای بود. خیلی طول کشید و تمام آب بدنم خشک شد.
این از این.
و اگر حقیقتا دلتان می خواهد بدانید باید بگویم « صبح امروز ».
این روزنامه ای بود که هر صبح قبل از رفتن به دبیرستان و پیوستن به خیل عظیم مانتو سورمه ای های دبیرستان هدی می خریدم. به اصلاحات اعتقاد داشتم، هنوز هم دارم. رای داده بودم. باز هم خواهم داد.