۱۳۹۹ خرداد ۲۶, دوشنبه

آدم در آستانهء سی و پنج سالگی زود فراموش می شود.

آسمان آفتابی ست. من و گربهء نارنجی بیداریم. این را از صدای قلاده اش می فهمم. توی راهرو راه می رود. گاهی می آید دم در. بدنش را کش و قوس می دهد، آرام و با ناز. کمی نگاهم می کند و می رود. به گلدان سرخس نگاه می کنم که دارد خشک می شود. دلیل مرگش را نمی دانم. شاید سرخس ها توی بهار می میرند. و یا شاید چون همهء گیاه های من یک روز می میرند. بی آن که بفهمم چرا. پذیرفته ام که گلدان ها مهمان های چند روزهء اتاق منند. هیچ استعدادی توی نگهداری از گیاهان ندارم. مثل حیوانات. آن ها هیچ وقت رفیقم نمی شوند. از کنار اتاقم می گذرند بی تفاوت. و توی نگهداری از آدم ها. 
با این همه گله ای ندارم. آدم توی سی و چهار سالگی آن چه هست را به تمامی می پذیرد. بی اندوه و حسرت. 
سرخس های تازه ای می خرم. و آدم های تازه ای. حیوانات را اما نمی شود.  
درِ اتاق من کنار در خانه ست. جایی که شب ها پلاستیک آشغال ها را می گذاریم. و از فرط کرونا تعداد پلاستیک ها بیشتر و بیشتر می شود. صبح ها، پیش از آن که صورتم را بشویم، از کنار پلاستیک آشغال ها می گذرم و بابتش خیلی دلخورم. 
امروز صبح در را که باز می کنم، خبری از پلاستیک آشغال ها نیست. سپیده آشغال ها را برده. همین کافیست تا دیگر به سرخس ها، حیوانات و آدم ها فکر نکنم. آدم در آستانهء سی و پنج سالگی زود فراموش می کند.