۱۳۹۹ خرداد ۲۸, چهارشنبه

پیش از آن که سی و پنج ساله شوم.

مثلا هر روز می نشینی روی مبل تا چای بنوشی یا قهوه یا هر چیزی یا هیچی اصلا. همین جوری می نشینی و چشمت می افتد به قاب روی دیوار و فکر می کنی بلند که شدم قاب را صاف کنم. و بلند می شوی و یادت می رود و فردا دوباره همان جا چشمت می افتد به قاب و فکر می کنی بلند که شدم. 
همین شکلی. بیدار که می شوم آسمان آفتابی ست. چون مهم است که بدانید آسمان چهارشنبه، بیست و هشت خرداد آفتابی ست. و انگار چیزی غیر از این می تواند باشد. این را از نور اتاق می فهمم. این اتاق پنجره ندارد. نورش از اتاق کناری می آید که پنجره های بزرگی رو به آسمان دارد و اگر کمی قدتان را بلند کنید، پل خیابان انقلاب پیداست. اگر نه ساختمان های بدقوارهء رو به رو را می بیند و تابلوی بزرگ بیمهء ایران را. و پنجره هایی که روش نوشته شده تولیدی و پخش. باقیش پاک شده. معلوم نیست تولیدی و پخش چی. 
ساعت کمی از هشت گذشته. ساعت خوبی نیست تا به مامان زنگ بزنم و بگویم چقدر دوستش دارم و چقدر از داشتنش خوشبختم. هر چند خیلی وقت است در آغوشش نگرفته ام. و به بابا، برادرم، خواهرم، حتی دوست پسرم خواب است. و دوستانم. تنها گربهء نارنجی خرامان می آید و لم می دهد توی گودی میان پاهام. فکر می کنم از هیچی بهتر است. کمی بی حرکت می مانم تا صدای نفس هاش آرام و منظم می شود. و بعد آرام، جوری که خوابش را به هم نریزم می روم سراغ قاب های کج روی دیوار. « جنگ و صلح » می خوانم.