۱۳۹۹ خرداد ۲۹, پنجشنبه

میان این همه صداهای دلنشین ِ گوشنواز چرا نباید خیلی خیلی خیلی چاق باشم؟

« جنگ و صلح » را گذاشتم روی صندلی. قبلش سعی کردم صفحه ای که می خواندم را به خاطر بسپارم. دویست و هفتاد و نه. و همان جا روی صندلی حیاط رهاش کردم. فکر کردم اگر بلایی سرش آمد چی؟ هیچی. کتاب را از دوست پسرم گرفته بودم و می شد بهش پس ندهم. چون دوست پسرم بود و دوست دختر گاوی مثل من داشت و کاری از دستش بر نمی آمد. چون من قرار بود تا آخر عمرم همین قدر گار بمانم. هیچ برنامه ای برای تغییر و بهبودِ خودم نداشتم.  
لباس هام را پوشیدم و رفتم بیرون. خوش خوشان. انگار زندگی همین بود. این که بزنم بیرون. آن قدر مصمم بودم که انگار قرار بود بابتش حقوق بگیرم. بابت بیهودگیم، بی هدف راه رفتنم. 

صدای پرش غورباقه ها را می شنیدم میان علف ها. از کنار جاده می رفتم آرام و بی هدف. سال ها بود کنار جاده راه نرفته بودم. سال ها بود بی هدف نرفته بودم. سال ها بود صدای طبیعت را نشنیده بودم. یادم نبود باد که می وزد لای برگ درخت ها چه صدای دلنشینی دارد. توی تهران باد که می آمد، می پیچید بین ساختمان ها و صداش ترسناک بود. وقت مسواک زدن صدای باد را می شنیدم و فکر می کردم زودتر بروم زیر لحافم و حواسم باشد پاهام بیرون نماند. چون هنوز این جوری امن تر است.
اردیبهشت تهران را ندیده بودم. بهار داشت تمام می شد بی آن که من ذره ایش را نوشیده باشم. 
در تاریخ بیست و چهارم فروردین نوشته ام : « و باید بگویم همه چیز قشنگ تر از آن بود که انتظارش را داشتم. » همین و نه بیشتر. عجب!
فکر کردم وقتی برگشتم خانه یک برش کیک شکلاتی بخورم. یا یک برش و نیم اصلا. چرا نه؟