شبش به جیران می گویم که زندگی کارمندی مرگ است. کمی مست است. مدام موهایش را باز می کند و می بندد. من تا به حال توی خانه های اکباتان را ندیده بودم. اکباتان جایی بود که چهار سال، چهار روز هفته، ساعت شش صبح از کنارش می گذشتم وفکر می کردم توی این خانه ها چه شکلی ست؟ ساعت شش بعد از ظهر، وقت برگشت، خسته و خواب آلود بودم و به هیچ چیز فکر نمی کردم. نه به توی خانه های اکباتان و نه هیچ کوفت دیگری.
حالا می دانم شکل خاصی نیست.
جیران با موهای باز تاییدم می کند. اما دارم راست نمی گویم. من توی حسابم یازده هزار تومان پول دارم. کارت اتوبوسم سه هزار و چهار صد تومان اعتبار دارد. هر بار که کارتم را نشان کارتخوان می دهم با دقت به کم شدن تدریجی اعتبارم نگاه می کنم. چند بار دیگر می توان ولیعصر را بروم پایین؟ باک بنزین ماشینم از نصف کمتر است و توی کیف پولم سی و چهار هزار و هفتصد تومان پول دارم. این کل دارایی من است. با تمام شدن ماه قرار نیست حسابم پر شود. و هیچ نمی فهمم چرا باید بروم خانهء جیران مهمانی و بهش بگویم زندگی کارمندی فلان؟ معلوم است که لجم گرفته؟
جیران هم لجش می گیرد، همین جور که موهایش را می بندد. بیشتر از آن جهت که من توی توئیتر فالوش کرده ام و نمی تواند برود چند خطی درباره ازگلی من بنویسد تا دلش خنک شود. مجبور است مهمان بیشعورش را تحمل کند و لبخند های الکی بزند.
توی اتوبان همت فکر کردم اگر استعفا نداده بودم حالا اول ماه بود و حسابم پر بود. افسوس می خورم؟ نه حقیقتا! مثل جیران که افسوس نمی خورد. ادای افسوس خوردن را در می آورد. من هم. ما همانی را زندگی می کردیم که انتخاب کرده بودیم. زندگی چیزی را به ما تحمیل نکرده بود.
خروجی همت به پاسداران یادش افتادم. داشتیم میدان را می رفتیم سمت شریعتی. آفتاب درخشانی می تابید. هوا خوب و تمیز و آسمان شفاف بود. یک دسته پرنده از جلوی ماشین پر کشیدند سمت آسمان. یک گوگوشِ آرامی هم پخش بود توی ماشین. جا داشت صحنه آرام شود. درخت ها کش بیایند. پرنده ها هم. اما نشد. من سر شریعتی پیاده شدم و باقی گوگوش را نشنیدم. این صحنه از ساعت ده صبح همان روز حالم را بهتر کرد.