بعد فکر کردم باقیش را پیاده برگردم خانه. بهار باید تهران را پیاده گشت. چون تهران توی بهار، شهر قشنگیست با تمام بی سلیقگیش. و باقی فصول.
من گاهی یاد ساسان می افتم. من و ساسان هیچ وقت با هم دوست نبوده ایم. اصلا همدیگر را نمی شناسیم. ساسان مشتری کافهء ما بود. من پله ها را توی شلوغی غروب کافه بالا و پایین می رفتم و زیر چشمی به دوست دختر زیبای ساسان نگاه می کردم. چی توی این دنیا از دختر زیبا زیباتر؟ بله! بله! براتیگان.
چند ماه پیش دوست دختر ساسان مرد. گاهی فکر می کنم حالا ساسان چی کار می کند؟ واقعا سعی می کنم توی آن لحظه تجسمش کنم. و خیلی سخت است.
اما مهم نیست. فقط گاهی بهش فکر می کنم. دیر و کوتاه. امروز که داشتم شریعتی را می پیچیدم سمت بلوار شهرزاد یادش افتادم. برای لحظه ای. و حالا که دارم می نویسمش. چون فکر کردم رسیدم که خانه بنویسمش. چون خیلی مهم است. مثل باقی نوشته هام و شما چند نفر خیلی دوست دارید دربارهء دوست دختر ساسان بدانید. ممنونم که این جا را می خوانید. حالا که فکر می کنم می بینم حقیقتا نوشته هام ارزش خوانده شدن ندارند و حیف.
آسمان آبی آبی بود و ابرها سفید. هوا خیلی خوب و قشنگ بود. وقتی به قشنگی تهران فکر می کردم یاد سیل می افتادم. حتی دیگر دلم نمی خواهد این نوشته را ادامه دهم. من بلد نیستم. هیچ وقت بلد نبودم.