آرنو آخرش روی صندلی پشت یک میز می نشیند و می گوید : خدایا! من از این شغل متنفرم.
این جمله ای ست که من یکشنبه صبح ها، وقتی با اولین زنگ ساعت موبایلم از خواب بیدار می شوم به زبان می آورم. نه دقیقا! مثلا فکر می کنم لعنتی! باید پاشم برم سر کار! یا ریدم قبر همتون! یا هر چی!
و فکر می کنم وقتش نشده زنگ بزنم به کسری و بگویم دیگر نمی خواهم بروم سر کار؟ چون توی قرعه کشی بانک برنده شده ام و یک ماشین پانصد میلیون تومانی برده ام که می توانم با پولش تمام یکشنبه ها تا ساعت یازده بخوابم.
و خوابم می برد و نه دقیقهء دیگر با دومین زنگ ساعت موبایلم از خواب بیدار می شوم.
اما برنده نشده ام. توی آخرین قرعه کشی ای که شرکت کردم، تخفیف بیست هزار تومانی سفارش غذا برنده شدم. در حالی که گردونه را به امید اپل واچ چرخانده بودم. من به اپل واچ نیازی نداشتم. اما به تخفیف بیست هزار تومانی سفارش غذا نیاز داشتم؟
و هجده دقیقهء دیگر با سومین زنگ ساعت موبایل بیدار می شوم.
نیاز نداشتم. آخرین چیزی که توی دنیا بهش نیاز داشتم تخفیف بیست هزارتومانی سفارش غذا بود. پووف! صفحه را بستم و مسواک زدم و خوابیدم. چون دیر بود و هنوز توی هیچ قرعه کشی ای برنده نشده بودم که تا ساعت یازده صبح بخوابم.
و سی و شش دقیقه دیگر با چهارمین زنگ ساعت موبایلم لباس می پوشم و می روم سر کار. بی صبحانه، بی هیچی و سیزده دقیقه دیر می رسم.