۱۳۹۶ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

یک روز ساعت هشت و سی و هشت دقیقهء صبح شات گانش را در آورد و همه را کشت. حتی گلدان های روی میزها را.

و غمگین بودنم ربطی به کار کردنم ندارد. من الکنم. برای همین همیشه یک جوری حرف می زنم که انگار از این که کار می کنم غمگینم یا کلافه ام یا شلافه ام یا هر چی. که نیستم. کار کردن شلافگی ندارد و آدم به کار زنده ست و کار جوهر مرد است و می توانم حالا حالا ها دربارهء کار کردن و مفید بودگی اش برایتان بگویم. اما شک ندارم همان هفت تا بازدید کننده در روز را هم از دست می دهم و آن وقت چی؟ هیچی!
شنبه، ساعت دوازده شب بعد از خواندن خبر مرگ کاووس امامی در زندان به خواب می روم. وقتی می رسم سر کار این خبر را به آشپزمان می دهم. خودم بهت زده ام. کامران می گوید خیلی اهل این چیز ها نیست! پس اهل چیست؟ مثلا ما خیلی اهل مرگ آدم ها در زندانیم؟ اهل یعنی چی آخه دیوث؟ مگر من پرسیدم دیشب بارسا چند تا گل خورد که می گویی اهلش نیستی؟ یا علف دارد می چرخد و کناریت با شانه اش می کوبد به شانه ات که از دستش بگیری که می گویی اهلش نیستی؟ می تواند بگوید خدا بیامرزتش. اما نه! باید حماقتش را حسابی به رخ بکشد و بگوید اهلش نیست. 
و وقتی می گویم توی زندان مرده می گوید به به! خیلی قشنگه آدم تو زندان بمیره. چی از این زشت تر که فکر می کنی کشته شدن توی زندان خیلی قشنگ است؟ چی از این زشت تر که اصلا فکر نمی کنی؟ باید یادش می دادم هیچ کس دلش نمی خواهد بیفتد زندان که بعد کشته شود؟ نه! یک چیزهایی یاد دادنی نیست. فهمیدنی ست.
این دقیقا لحظه ای ست که من باید غمگین شوم. نه از خبر مرگ کاووس امامی، نه از این که روز تعطیلم را باید بروم سر کار، نه از هیچی. حماقت! این چیزی ست که باید ازش غمگین بود و از غم مرد. 
استاد دانشگاه ییل امریکا در مقاله ای پنج راه رضایت از زندگی را نوشته. خواب کافی! باقیش را بعدا برای تان می گویم. 
ذهنم را از کامران خالی می کنم. چون قرار است ده ساعت دیگر را با هم سپری کنیم و زود است برای آن که شات گانم را در آورم. 
شب ازم می خواهد برسانمش. تنها راه رضایتم از زندگی این است که بگویم نه! این کاریست که بلدش نیستم. اما به کسی که اهل مرگ آدم ها در زندان نیست چی باید گفت جز نه! نیازی به شات گان نیست. می گویم نه. 

زود می رسم خانه که بخوابم و به رضایت کامل از زندگی برسم. اما چطور می توانم بی ان که به شما هفت نفر بگویم کامران اهل کشته شدن آدم ها توی زندان نیست بخوابم؟ گفتم و شب بخیر.