۱۳۹۶ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

به قرآن من تولد مادرم را هم نمی خواهم تبریک بگویم.

هوا خیلی کثیف بود. یک جوری که فکر می کردی از این کثیف تر نمی شود. اما می شد. هر روزِ آلوده که خانه را به مقصد باشگاه ترک می کردم فکر می کردم هوا نمی شود از این کثیف تر بشود. اما دفعهء دیگر کثیف تر بود. مدارس تعطیل بود. این را خانوم باشگاهی ها می گفتند. من بچه مدرسه ای نبودم، بچه مدرسه ای نداشتم. نمی دانستم کی تعطیل است و کی نیست. چون تعطیلی هم نداشتم. من جایی کار می کردم که مرخصی با حقوق معنی نداشت. تعطیلات معنی نداشت. جمعه معنی نداشت. بیمه و سنوات و هیچی. حتی برف. برف را از روی اپلیکشین آب و هوای موبایلمان دنبال می کردیم. از روی پالتو های خیس مشتری ها باران را می فهمیدیم. از ساعت تاریکی هوا را. آه! 
خانوم باشگاهی ها معتقد بودند به خاطر شلوغی های پاسداران مدرسه ها را تعطیل کرده اند که اساسا چرت بود. آن ها وقتی می آمدند باشگاه ندیده بودند چشم چشم را نمی بیند از کثیفی؟ نه! چون کورند و هر وقت توی این کشور تعطیل می شود هر کس یک چیزی می گوید. چون همیشه یک جایی یک چیزی هست که بشود یک چیز هایی را بهش ربط داد. منظورم را که می فهمید؟ 
دلار شده بود چهار هزار و هفتصد و پنجاه تومان؟ نه بابااا! بعله. تا پنج ـ شیش تومنم می رسه! حالا پاسداران چه خبره؟ به خاطر درویشا دیگه. اومدن رهبرشونو بگیرن اینا جمع شدن. بابا نود سالشه. جمهوری اسلامی نگیرتش خدا چند وقت دیگه می گیرتش! ها ها ها!
بعله خانوم باشگاهی ها خیلی بامزه و صاحب نظرند. من اخبارم را با خانوم باشگاهی ها دنبال می کنم. چون تنها جایی ست که پارازیت نیست.

وقتی بر می گردم خانه فیس بوک بهم می گوید تولد شکیباست و نمی خواهم بهش تبریک بگویم؟ و می گوید نمی خواهم با امیر کلانتریان که باهاش چهار تا دوست مشترک دارم دوست شوم؟ و پیشنهاد می کند صفحهء « طرفداران شاهزاده » یا « حامیان خانوادهء پهلوی » را دنبال کنم. زکی!