۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

خیانتش را از روی زمین ، از گوشه و کنار خانه ، از خواب تمام این سال هام جمع کنم بریزم توی جعبه ...

اولش نمی دانستم باید چه کنم . بیشتر از آن که غمگین باشم بهت زده بودم . دست و پام را گم کرده بودم . هی برگشتم عقب . سراغ داشته هام . تا به حال کسی به من خیانت نکرده بود . تا به حال به کسی خیانت نکرده بودم . بلدش نبودم . نه خیانت و نه این همه خشونت را . فکر کردم نمی شود با چند خط یک نامه سر و ته یک رابطه را هم آورد آن جور که او با چند خط می خواست جمع و جورش کند . فکر کردم آخرین بار عمیق و گرم هم را بوسیده بودیم و آن بوسه نباید که آخرین بار باشد . این نامه هم . فکر کردم باید خیلی محترمانه و مجلسی با هم خداحافظی کنیم . که جایی خوانده بودم حتما . جایی دیده بودم . زندگیش اگر کرده بودم می فهمیدم خیانت را نمی شود خداحافظی کرد . باید قورتش داد .

تمام هفته فکر می کردم باید چه کنم . شاید باید کادوهاش را بریزم توی یک جعبه ببرم دم در خانه اش  . که تف سر بالا بود . تمام هدیه ای که گرفته بودم این همه وقت دو سه تا کتاب نازک بی اهمیت بود ، یک شال گردن تیم تراکتور سازی که از تبریز برایم آورده بود و یکی از عکس های خودم که پرینت گرفته بود با دستگاه پرینتر تازه اش و بهم داده بود . که حساب نبود . داشت دستگاهش را امتحان می کرد . بهر حال عکس خودم را نمی توانستم پسش بدهم . معنی نداشت .
همه جا را گشتم و زبر و رو کردم . نمی شود فقط همین ها باشد . باید یک چیز ویژه ای یک جایی باشد . نبود . هیچی نبود . هر چند خیلی هم مطمئن نبودم اگر بود پسش می دادم . داشتم سر خودم را گرم می کردم تا یادم برود باید آن چیزی که مانده توی گلوم را ببلعم تا خفه ام نکرده .