۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

« که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مردی خواهد تابید … » *

حالا که فکر می کنم یک خاطره دیگر هم از حسام یادم می آید و خیلی عجیب است که فراموشش کرده بودم . یک بار بهم زنگ زد و گفت خیلی خوب می نویسم  و من کلی به خودم بالیدم .
گفت اغلب دلش خواسته از هشتاد و هشت بنویسد اما هیچ وقت نتوانسته . بعدتر برایش نوشتم که من از هشتاد و هشت زیاد نوشته ام اما … خوب یادم نیست برایش چی نوشتم . اما یادم هست روزی که برایش می نوشتم هدی صابر مرده بود و هاله سحابی مرده بود و بالاتر از سیاهی حتی رنگی بود و اما هنوز ترساندن آخرین تیر ترکش بود . یادم هست آن روز نوشتن از هشتاد و هشت انگار که بیهوده ترین کار دنیا بود .
گل آرا می گفت آخرین باری که حسام را دیده ، گفته دارد یک رمان می نویسد .
من گوش نمی دادم . فکر می کردم چقدر از این کافه بدم می آید که عجیب نبود . روز بدی بود . می شد از همهء کافه های این شهر بدم بیاید . از همهء این شهر حتی …

* عنوان نوشته قسمتی از « اسماعیل » رضا براهنی