۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

روز اول سال همه چیز شکوفه داده من اما احساس معمولی بودن می کنم *

دراز کشیده بودم روی تخت و خیره شده بودم به یکی از کارهای هوکوسای ، نه چون خیلی ارادت دارم به هوکوسای . من به هیچ کس ارادت ندارم . شاید فقط به مامان . حالا نمی دانم این حسی که من نسبت به مامان دارم اسمش ارادت هم هست یا نه . اما من همهء حس های خوب دنیا را نسبت به مامان دارم و اگر قرار باشد توی زندگیم به یکی ارادت داشته باشم قطعا آن یکی مامان است و نه هوکوسای .
خیره شده بودم چون نقاشیش را چسبانده بودم روی دیوار و نگاه کردن بهش بهتر بود از نگاه کردن به دیوار . خیلی نقاشی قشنگی بود . باد داشت کاغذها را می برد و علف ها را تکان می دید و آدم ها را حتی و تنها چیزی که نمی توانست تکان بدهد کوه بود . حقیقتا قشنگ بود .
بعد ؟ بعدی نبود .

* عنوان نوشته یکی از هایکوهای کوبایاشی ایسا ( و شاید شما فکر کنید دارم مسخره بازی در می آورم اما واقعا اسمش همین است و هایکوش هم خیلی قشنگ است و اصلا هایکو موجود قشنگی ست .  )