۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

و از جهان منفک می شوم ... *

چون دارد باران می بارد . من به شیما فکر می کنم . بابا داد می زند چای می خواهم یا نه . چای های خانه ما خیلی بیمزه است چون مامان معتقد است چای برای سلامتی ضرر دارد . حتی این را نوشته چسبانده به در یخچال . توی لیست ِ از خوردن چه چیزهایی باید پرهیز کرد .  من داد می زنم چرا ما دارچین نمی خریم که چای دارچینی بنوشیم ؟ بابا داد می زند چی ؟ من داد می زنم نمی خوام چای . دلم برای شیما تنگ می شود . آرین دستش شکسته .

خواب می بینم دارم آرین را برای شیما و میترا و آزاده و نایری تعریف می کنم . و خیلی حالم خوب است . توی خواب از این که شیما هست خوشحالم . و از این که دارم آرین را می گویم . از همان اول ِ اولش .
یعنی می دانم تا آرین را تعریف نکنم حساب نیست . توی خواب می دانم . حالا که فکر می کنم می بینم توی بیداری هم دلم می خواهد برای یکی تعریفش کنم . بعد بابای آرین زنگ می زند می گوید یک لخته ء خون توی سرش دارد . می گوید دلش نمی خواهد آرین برگردد چون آن جا بهش نیاز دارند . می گوید آرین به خاطر من دارد بر می گردد . اگر من ازش بخواهم می ماند همان جا . من می گویم به خاطر من نیست . می گویم قبل از من داشت بر می گشت . باباش می گوید به خاطر من است . می گوید بهش بگویم نیاید . من دلم نمی خواهد نه چون آرین آخرین آدمی ست توی دنیا که هنوز می توانم باهاش حرف بزنم . پس چی ؟ شاید حقیقتا همین باشد .
من دلم نمی خواهد بهش بگویم اما همان موقع دارم فکر می کنم چی بگویم که نیاید .
بعد از خواب بیدار می شوم . پنجره را باز می کنم چون دارد باران می بارد . من به شیما فکر می کنم …

* عنوان نوشته قسمتی از « صبح » سارا محمدی