۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه ای نه به هیأت سنگی نه به هیأت برکه ای … *

این اولین عکس زندگی من است . من ِ توی این عکس ، هر کس دیگری می تواند باشد . حتی می تواند محمد جعفر باشد . کچلم ، زشتم ، بی هویت و بی جنسیتم . اما جای نگرانی نیست . من قشنگ می شوم . از ان بچه های قشنگ ِ بامزه که آرزوی هر پدر مادری ست .
اما توی این عکس جای نگرانی هست . از این دختر های کچلم که گوشواره انداخته اند توی گوشم تا مخاطب دربارهء جنسیتم اشتباه نکند . سه تا النگو دارم . تپلم . یک لباس قهوه ای تنم کرده اند . سرم روی بالش است . دهانم نیمه باز است و تف سفید رنگی گوشهء لبم که از بی سلیقگی عکاس پاک نشده . آدم وقتی دارد اولین عکس دخترش را می گیرد باید حواسش جمع تر باشد .
من توی جنگ به دنیا آمده ام . کی توی جنگ حواسش هست تف گوشهء لب دختر کچلش را پاک کند ؟ کی توی جنگ فکر می کند یک روز صلح می آید و دخترش که اولین تصویر زندگیش پله های پناهگاه است ، می نشیند آلبوم سال ها پیش را ورق می زند و فکر می کند آن لکه سفید گوشهء لب باید که پاک می شد . 

اصلا حالا که فکر می کنم می بینم چندان هم زشت نیستم . تپلو و بامزه ام . قشنگ ترین اتفاق پاییز شصت و چهارم ...

*عنوان نوشته قسمتی از « در آستانه »ء احمد شاملو