۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه

به هر حال سال نو تان مبارک . صد سال بهتر از این سال ها ...

هر چند هیچ چیز بد تر از نوشتن نیست .  وقتی می نویسم ذهنم می رود یک گذشتهء چرندی را می کاود که ارزش کاویده شدن را ندارد . ارزش هیچی را ندارد . حتی تلاش برای فراموش کردنش هم بیهوده است . اصلا تمامش بیهوده است .
حتی وقتی نمی نویسم نیز . ذهنم عادت می کند به ردیف کردن کلمات کنار هم یک جور خوش آهنگی . و توی این ردیف کردن کلمات ، همیشه گذشته ، نه تمامش ، آن جاش که از همه بیهوده تر است ، خوش آهنگ تر نیز هست .
زمان کیفیتش را از دست داده با این همه دوباره شعر می خوانم . دوباره می دوم . صبح می روم بهشت مادران . برای اولین بار . حاضرم بروم دست کسی که پیشنهاد ساخت این پارک را داده ببوسم . به خدا .
باد می وزد لای موهام . بهشت باید این شکلی باشد . یک جایی که آدم بی روسری بدود . باد بوزد . برمی گردم خیابان های بی ترافیک تهران را . شاید هم باید این شکلی باشد . تهران بی ترافیک . آدم دلش نمی خواهد برگردد . یک دوری بزنم دو تا نان هم بخرم مثلا . بهانه پیدا کند که هی خیابان ها را برود بالا پایین .
ما هر سال عید نمی رویم سفر و بابا همین جوری که همت را می رود سمت غرب می گوید دو هفته دیگر همین مسیر را باید چهل دقیقه ای برویم . بابا ذهنش می رود یک آیندهء چرندی را می کاود .

خوب عید ها این شکلی ست . من می دوم ، رانندگی می کنم و باران می بارد .