۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

یک شب دنیا توی سهروردی جنوبی تمام شد .

من توی این عکس خیلی خواستنی و تو دل برو هستم . و به شهادت همه آن هایی که بی بهانه و با بهانه این عکس را برای شان فرستاده ام ، اصلا شبیه خودم نیستم . اما این عکس را قاطی باقی عکس ها فرستاده ام تا بفهمند قابلیت این جوری شدن هم دارم . یعنی توی یک نوری از این زاویه ای که دوربین نگاهم کرده اگر آخرین شب خانه ای باشد که دوستش داشته ام یک روز ، این جوری خواستنی و تو دل برو می شوم . وقت خداحافظی . وقتی همه چیز دارد تمام می شود و نه آن جور با شکوهی که حق من است ، که خیلی حقیرانه . خیلی خاک بر سرانه . شبی که تا صبحش گریسته ام که نه ، عر زده ام .
با این همه توی این عکس خیلی قشنگ و خواستنی ام . لبم یک کمش باز است . و چشم هام خیلی معصومانه دارد بالا را نگاه می کند و فرقم را از وسط باز کرده ام و موهام را داده ام پشت گوشم هام . گوشواره هام دو تا سنجاقک بزرگ است . گوشواره هایی که همان شب توی آن خانه گم شد و دیگر پیدا نشد و من همیشه فکر خواهم کرد که آن ها قشنگ ترین گوشواره های دنیا بودند .  نه چون پیدا نشدند . چون قشنگ ترین گوشواره های دنیا بودند .
و چشم هام . چشم هام غمی دارد که خود من است . که خود ِ خود ِ شکست خوردهء تمام شدهء من است .
تنها چیزی که دوربین توی ثبتش اشتباه نکرده .