۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

چشمم صبح ها به دیوار سلام می کند . دیوار جوابش را نمی دهد . چشمم قلبش می گیرد .


یک لیوان چای سبز برای خودم ریختم و با یک لبخند محوی نشستم پشت میز . من از خوردن شیر ، آب و چای سبز احساس قوی بودن و سلامت می کنم . و این احساس یک لبخند گنگ ِ محوی می آورد روی لب هام . محو چون به هر حال یک عالمه دلیل دیگر دارم برای این که احساس سلامت نکنم . اما همیشه فکر می کنم سرانجام این همه شیر و آب و چای سبز ِ دارچینی آن سم ها را از بدنم می زدایند . مثل وقتی که آدم عسل می خورد و می داند دیگر سرطان نمی گیرد . یعنی نه بعدنش . همان موقع که دارد عسل می خورد می داند دست کم سرطان توی این لحظه های عسلی بهش حمله نمی کند و یک جوری ست که همش می خواهد کره عسل بخورد .
من توهم بیماری و مرگ و سکته دارم . اصلا هر چی می خورم و می پوشم در راستای سلامتی ست . مثلا من با کارمندی پدر کشتگی که ندارم اما فکر می کنم کارمندی برای سلامتی ضرر دارد . آن وقت های کارمندیم همش باید می رفتم دست شویی . کلیه ام یک مرگیش شده بود که نمی دانم چی . اما یک جوری بود که انگار برای فرار از کار بود که به دست شویی پناه می برم که خدا شاهده این جوری نبود . اما چه جوری می خواستم ثابتش کنم ؟ کلیه ام باهام لج کرده بود . یک جوری باهام لج کرده بود که دست شویی رفتنم همزمان می شد با آشپزخانه رفتن رییس مان .

گاهی هم می دوم . به دویدن ایمان دارم . مثل عسل .  فکر می کنم ایمانم وقتی قوی تر شد که دویدنم من را از دست غول های باتوم به دست خیابان انقلاب نجات داد . حالا شک ندارم که دویدن و تنها دویدن است که رستگارم می کند .

وقت خواب اما گیچ می شوم . خوابیدن روی سمت چپ بدن برای قلب ضرر دارد . شب ها باید روی سمت راست بدنم بخوابم . اما آن جوری مجبورم رو به دیوار بخوابم . صبح ها وقتی چشم باز می کنم و دیوار را می بینم خیلی دلگیر می شوم . شک ندارم این هم برای قلب ضرر دارد .