۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

اسفند ماه حسرت است .

« چقدر قشنگ می نویسه ! » این را با لذت خالی نگفتم . حسرت هم بود . حتی بیشتر عصبانیت . چون عصبانی بودم . همان وقت دلم خواست بیروت بودم . من هیچ وقت بیروت نبوده ام . اما وقتی می گویم بیروت یاد آفتاب می افتم . نه آفتاب داغ . آفتاب خوب . یاد ساحل می افتم و یاد یک عالمه چیز خوب که خیلی احمقانه است چون حتی نمی دانم بیروت ساحل دارد یا نه .
با خودم قرار می گذارم با این دوست پسر تازه ام که به هم زدم بروم بیروت . شروع کرده ام به عربی خواندن . من هیچ وقت آدم آینده نگر و برنامه ریزی کنی نبوده ام اما عربی یاد گرفتن طول می کشد و من فکر کردم اگر وقتی با دوست پسرم به هم زدم خیلی حالم بد بود و باید فوری می رفتم بیروت آن وقت چه ؟ پس شروع کردم به عربی یادگرفتن . و این که من از همین حالا مطمئنم با دوست پسرتازه ام به هم خواهم زد با این که آن قدر تازه است که هنوز خیلی مطمئن نیستم می شود بهش گفت دوست پسر یا نه . من به آدم هایی که زودی پای احساسات و کلمات عاشقانه را می کشند وسط مشکوکم . یک جای کارشان می لنگد . اما به خودم هم مشکوکم . چون خیلی آدم مشکوکی هستم . پس نمی توانم به این بهانه رابطه ام را با کسی تمام کنم . بهرحال هنوز عربی هم یاد نگرفته ام که بتوانم بر اساس مشکوکیاتم رابطه ام را به هم بزنم . اصلا همین که دارم از به هم زدن حرف می زنم یعنی خاک بر سر این رابطه . یا نه ؟

حالا به هم نزده بودم . اما خواستم توی بیروت بودم و عصبانی نبودم و ملال نبود و داشتم آلیس مونرو می خواندم روی صندلی های کنار ساحلی که نمی دانم داشت یا نداشت و آفتابی که خوب بود یا نبود . و نه با عصبانیت که با حسرت خالی می گفتم « چقدر قشنگ می نویسه ! »