۱۳۹۳ آذر ۲۹, شنبه

باید صبور بود . شاید یک صبحِ ابری ِ پاییزی هم باشد که هیچ عددی نداشته باشد .

خیلی بی دلیل شماره اش آمد توی ذهنم . خیلی دلگیر شدم . فهمیدم یک چیزهایی را فراموش نخواهم کرد . مثلا شماره تلفنش را . پوف ! من دیگر پایین هم نمی رفتم . از بالای پله ها دختره را می دیدم . فکر می کردم ای کاش می شد یک کاریش کرد . اما نمی شد . فقط می شد پایین نرفت . ایستاد بالا و ابرها را دید که می خواهند ببارند . از پایین گفتند کلاس های تازه شروع شده . نمی خواهم ؟ فکر کردم کجا بروم که این ها نباشند . هیچ کدامشان . دختره اس ام اس زد که هنوز شماره ات را دارم . آخ ! یعنی هیچ چیز به اندازه دروغ دلگیرم نمی کند . یادش نبود که آخرین باری که اس ام اس زده بودم نوشته بود شما ؟ پنج سال می گذشت و هنوز دروغ پنچ سال پیشش آزارم می داد . اصلا همین بود که این همه رنجیده بودم . بس که دروغ شنیده بودم هی و هی . از دختره . از میم . دروغ هایی که توی این دو سال تازه می فهمیدم شان و یک جایی از قلبم دوباره و دوباره تیر می کشید . با آدم های بد دوستی نکنید . این از من . میم بد بود . بدی بود که تمام نمی شد . اصلا بدی این شکلی ست . تمام نمی شود .
دختره دست بردار نبود . هی تعریف می کرد . از آدم هایی که حتی نمی شناختم شان . حالا باید می دیدمش ؟ گفتم من بروم , کلاس دارم . بغلم کرد . چرا ؟ من هم . فکر می کردم دارم با گذشته ام آشتی می کنم . تا این که توی ماشین که بودم اس ام اس زد که هنوز شماره ات را دارم و یادم افتاد که چرا این همه متاسف بودم از معاشرت با این آدم ها . من حقیقتا با دروغ کنار نمی آمدم . نمی خواستم با هیچ دروغی آشتی کنم .

ابرها می باریدند . من گفتم باشد یک وقت دیگر . با این که هیچ چیز به اندازه سر کلاس نشستن حالم را خوب نمی کند . استاد گفت می نویسم ؟ گفتم حالا باید بگویم ؟ با این که هیچ چیز به اندازهء نوشتن حالم را خوب نمی کند . گفت نه ! فکر هایم را بکنم . رفتم پایین گفتم اسمم را نمی نویسم توی کلاس های جدید ! خانومه یک جوری نگاهم کرد که یعنی متاسف است . اما نبود . منشی قشنگی بود که دلیلی نداشت متاسف باشد . اما من بودم . قشنگ نبودم . خسته بودم و متاسف بودم . با این همه می خواستم بنویسم . فکر کردن نداشت .