۱۳۹۳ آذر ۳۰, یکشنبه

« سلام آقای رئیس جمهور ! من رائول کاسترو هستم ! »

نیروی فوق العاده ای پیدا کرده ام . تلفن و ارباب رجوع . بی هیچ ایمانی . می شد هم بنویسم امروز روز اول دی ماه است . که شاعرانه تر هم بود . اما این جوری که نوشته ام به واقعیت  نزدیک تر است . هر چند امروز روز اول دی ماه است . اما چه فایده . انگار گفته باشم سوم فروردین . پنجم اسفند .
مثلا یکی که بورخس می خواند و برق می زند چشم هاش . این لذت دوباره تکرار نمی شود . همین یک بار است . وقتی یکی « گفت و گو در کتدردال » را دستش گرفته . صفحهء پنجم است . با حسرت نگاهش می کنم . بالاترین نمرهء پایان نامه را گرفته . می رقصد از عشق , تنهایی , با صدای کتری .
لذت ِ « امروز روز اول دی ماه است » هم تکرار نمی شود .
از یک وقتی به بعد دیگر فقط انتظار است که لذت دارد . اصلش هیچی نیست . خیال است که معنا می دهد . مثلا من جایی بخوانم یک کتاب خوب و یک نوشیدنی خوب و گرمای شومینه ، دلم می خواهد تمام جاده را چهار نعل بتازم برگردم خانه . اما راه خانه از خانه زیباتر است . *
برای همین به کوه ها نگاه می کنم . فقط نگاه می کنم و نگاه کردن بهترین است . یک آسودگی با خودش دارد . من و الناز هیچی نمی گوییم . الناز جاده را نگاه می کند . من کوه را . هوا ابری ست . می رسیم به عوارضی . یک کم دنبال پول می گردیم . یک کم غرولند می کنیم . دوباره سکوت می کنیم و به کوه و جاده نگاه می کنیم .
و این ، تنها تصویر آن زمستان ، که سرشار از خیال است . باقیش را یادم نیست . آن سال ها دنیا تا بی نهایت ادامه داشت . هنوز امریکا و کوبا صلح نکرده بودند . قرار هم نبود .

* قسمتی از شعر محمود درویش