۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه

شاید دروغ گو ها به بهشت نروند ، اما آن ها که تن می دهند به دروغ قطعا می روند ته جهنم .

آفتاب افتاده روی پاهام . اما آفتابش گرم نیست . آرام است . آفتاب از صبح شروع می شود , از روی گلدان ها . آرام می آید جلو می رسد روی میز . می رود روی گاز ، روی ظرف های توی ظرفشویی ، پوستر های روی دیوار . بعد از ظهر ها می آید پایین . دراز می شود روی تخت .
غروب تمام می شود .
« مونته دیدیو » اری دلوکا را می خوانم که یادم می افتد به مهران . نه خودش . دروغش . مهران دروغ زیاد می گفت . دروغ های بزرگ . دروغ های کوچک ِ پیش و پا افتاده . من هیچی نمی گفتم . بیشتر نمی فهمیدم . می فهمیدم هم نمی گفتم . نگاهش می کردم . من را دروغ خلع سلاح می کند . نمی فهمم چرا آدم باید دروغ بگوید . می فهمم آدم به مادرش دروغ می گوید . به پدرش . اما این که به دوستت دروغ بگویی را نمی فهمم . خیلی حقیر و غم انگیز است وقتی توی چشم کسی دروغ می گویی . آدم هر وقت نخواست می گذارد می رود . دروغ چرا وقتی تا قبر . هوم ؟  نه از روی مزاح . جدا .
من را آدم ها خلع سلاح می کنند اصلا . بیشتر هیچی نمی گویم . می شنوم . قبلا می گفتم . حالا غمگین نیستم . بداخلاق هم نیستم . آن وقت ها بودم . چون نمی فهمیدم چرا مهران این همه دروغ می گوید وقتی می تواند برود . بی دروغ . نمی فهمیدم چی نگهش داشته .

وقتی رفتم که دیگر از دروغ انباشته شده بودم . داشتم لبریز می شدم . خیلی نا امید کننده بود . مهران گفت امیدوار است خاطرات خوبش بماند . من فکر کردم ای کاش این سال ها ، این اسم ، هیچیش نماند . حتی یک لحظه اش . 
حالا بیشتر خسته ام . روحم زخم خورده . آن وقت ها که می شنیدم فکر نمی کردم دروغ هاش تا این همه بماند با من . تا آفتاب بعد از ظهر شهویور نود و سه .