۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

توی سوله نمی نویسم اما . خیال می بافم . که … اممم … تو برگشتی . ایستادی رو به روم و گفتی من اما خیلی دوستت دارم . من گفتم دیگه چه فایده .

آره خوب من همیشه نوشته ام . از وقتی یادم هست . اما کافی بود یکی از من بخواهد بنویسم … اممم اممم … چته … امممم اممم … بنویس دیگه … امممم اممم …  برو بابا دیوونه !
با این نوشته های بی سرو ته به جایی نمی رسیدم . هر چند با نوشته های با سرو ته هم به جایی نمی شد رسید . احمد محمود که غیر بی سرو ته ترین نوشته های دنیا را دارد به کجا رسید . جایگاهی نمی گویم . مالی . رفاهی . خوشبختی . خوشحالی . هر چی .
گفتم افسانه جون . افسانه جون شبیه اسم معلم مهد است . اما افسانه جون معلم مهد نبود . گفتم افسانه جون ! من دیگر نمی آیم . جلسهء اول بود . گفت چرا ؟ گفتم اممم . به نیما هم گفتم نمی آیم . وسط میدان هفت تیر . نیما پرسید می روم تولدش ؟ گفتم اممم . چرا هر کس من را می دید دستم را می گرفت و می برد کلاس داستان نویسی .

فکر کردم کی می نویسم که وقتی بهم می گویند بنویسم نمی توانم .
گاهی که سرکشی می کنم توی خانه . سرکشی های ِ بابایی . توی خانه راه می روم . چراغ ِ حمام را خاموش می کنم . شیر توالت را محکم می بندم . روی مامان را می کشم . روی شکم گربه دست می کشم . گربه خوشش نمی آید و با پاهاش دستم را پس می زند و من می خندم و می گویم بداخلاق . بس که لوس و مریضم . همان وقت هاست که می نویسم . توی ذهنم . تند و تند .
گاهی توی اتوبوس . من کم اتوبوس سوار می شوم . بیشتر سوار مترو می شوم . چون همیشه در حال لباس عوض کردنم و دیرم است و باید از زیرِ زمین بروم که زودتر برسم . با این همه همیشه آخرینم و نه خوش تیپ ترین و زیباترین . توی مترو نمی شود نوشت . تنها می شود خفه شد و دهان را از دست و سینه و شانهء مردم خالی کرد یا به زن ها حالی کرد این که همه زنیم دلیل نمی شود که خودمان را هی به هم بمالانیم . اما آن ها می خندند و حالی شان نمی شود . یا بد و بیراه می گویند و حالی شان نمی شود . من نمی نویسم . فحش می دهم . هی می گویم من می رم از این خراب شده کثافتا . توی ذهنم . تند تند . با این که نمی روم . با این که نمی خواهم بروم .
توی اتوبوس درخت های سر بریدهء ولیعصر را می بینم و می نویسم . نوشته هایی که به قلم نمی آیند . گیر می کنند سر فاطمی . با من پیاده نمی شوند . من نگاهشان می کنم که دور می شوند و داد می زنم چهار راه ! آن ها سوارم می کنند و دویست تومان اضافه می گیرند . یک جور حق به جانبی که انگار دویست تومان دیگر پول نیست . در حالی که هست . کی گفته نیست ؟ به دویست تومان هایی که توی این مسیر می بازم فکر می کنم و نوشته هایم دور و دور تر می شوند .