۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

سه و سی دقیقه صبح ِ یکشنبه

صبح که بیدار شدم یادم افتاد خواهره رفته . نخواستم بلند شوم از تختخواب . ماندم و خوابیدنم را کش دادم . دلم می خواست تا یک هفته کش بدهم . اما نشد . از آن روزها بود که ثانیه ها کش می آمد . تا شب هم میخوابیدم بیدار که می شدم ده صبح بود و خواهره رفته بود . بابا توی خانه راه می رفت و هی می گفت عجب زندگی ایه ! من نمی پرسیدم . تا خودش گفت دلش برای خواهره تنگ شده . اشکش هم تالاپی افتاد روی زمین . من خندیدم اما حالم گرفته بود . الکی می خندیدم . رساندمش تا سر خیابان . گفت مامان از فرودگاه تا خانه گریه کرده . مامان ِ من از این مامان گریه بکن ها نیست . دلم گرفت . پشیمان شدم که گفتم می رسانمش تا سر خیابان . می خواست روضه بخواند . من خودم روضه بودم . ترافیک هم بود . فحش می دادم . بوق می زدم . اما خوب همه می دانند که نه بوق ترافیک را باز می کند نه فحش اما چون دل آدم را خنک می کند به فحش دادنم ادامه دادم . مانده بودم توی ترافیک و مستاصل اشک ها بابا را می دیدم که می چکیدند روی دست هاش . روی ساعتش . فکر کردم این ساعته اصلا برازنده اش نیست . چی شد که این ساعت را برای تولدش خریدیم ؟ فکر کردم ای کاش صبحانه خورده بودم . و فکر کردم به هر طرف که نگاه کنی دخترهای مو کوتاه می بینی . مد شده . آدم فکر می کند خیلی خوش سلیقه شده که موهاش را کوتاه کرده . چه جسارتی . اما جسارت نیست . مد است . آدم توی دام مد افتاده . ای بابا !
چشم از دختر مو کوتاه ماشین بغلی برداشتم ، انگار چشم از خودم برداشته باشم . یک کم بورتر . یک کم سیاه تر . هر چی . و توی دستمال کاغذی فین کردم . دستمال نرمی بود . شبیه این دستمال هایی که وسط فاطما گل تبلیغ می کنند . با این که همیشه وقت فین کردن دماغم را می کنم اما دماغم کنده نشد بس که نرم بود . دستمال های نرم هزار لایه . به به !
از توی کیفم دستمالِ عینک در آوردم و عینکم را هم تمیز کردم . کثیف نبود . بیخودی .
بعد ؟ مانده بودم توی ترافیکی که با فحش من تکان نمی خورد . دیگر کاری نداشتم بکنم . فکرهام هم ته کشیده بود . ده صبح بود و چاره ای نداشتم جز این که به اشک های بابا گوش کنم  . آخ آخ .