۱۳۹۳ دی ۱۱, پنجشنبه

آمدم که خانه فرناز قاضی زاده گفت سر خط خبر ها و صدای آمبولانس به گوش رسید . واقعا ما چه مرگ مان بود که چای بعد از ظهر مان را با صدای آمبولانس می نوشیدیم ؟

فقط کافی بود صحنه کند شود . من خیلی باشکوه بر می گشتم . موهام تکان می خورد آرام . و دور می شدم . همه چیز را پشت سرم جا می گذاشتم و می رفتم . حتی « خدا حافط گری کوپر » م را . 
اما کند نمی شد . همین جور خشک و خالی برگشتم .مو هم نداشتم . از بیخ .  دماغم از گریه های دیشب باد کرده بود و هنوز فین فین می کردم . صحنه اگر کند شده بود طبعا این فین فینم نبود که به گوش می رسید . موسیقی ِ درست درمانی داشت پخش می شد که به شکوهِ غم و عصبانیتم می افزود . اما فین فین بود . یک دلقک واقعی ِ قابل ترحم بودم . قلبم زخمی شده بود . فکر کردم دیگر بر نمی گردم . نه چون نمی خواهم یا نمی خواهد یا هر چی . چون آن لحظه کند نشده بود و من خاک بر سر ترین بودم . دوست داشتم این جوری نگاهم نمی کرد . از گوشه و کنار خانه نشانه های حضورم را جمع می کردم و می رفتم . اما نگاهم می کرد که مغموم و فین فین کنان دکمه های مانتوم را می بستم و یادم می افتاد شارژرم را بر نداشته ام . می رفتم شارژرم را از پریز در می آوردم می تپاندم توی کیفم و دکمهء بعدی را با کند ترین سرعت ممکن می بستم . نه که خودم صحنه را کند کرده باشم . می خواستم چیزی جا نگذاشته باشم .
خداحافظی نکردم . صدای آمبولانس را ادامه ندادم . گفتم نه گرسنه نیستم . فین فین . در اتاق را بستم . نشستم صفحه اینستاگرام بهرام رادان را بالا پایین کردن . دختره زیر عکس رادان نوشته بود قربون ریش مردونت !