۱۳۹۳ بهمن ۲, پنجشنبه

بیدار که شدم تنهاترین بودم .

آمدن خواهره آخرین ضربه بود . آخرین کسی بود توی دنیا که فکر می کردم یک روز نتواند تحملم کند . خیلی وقت بود فهمیده بودم کسی تحملم نمی کند . همان جور که خودم تحمل دیگران را نداشتم . اما این همه توی خودم دقیق نشده بودم . من آدم تقصیر را گردن دیگران بیندازی نبودم . با این همه خیلی فکر نمی کردم چرا این همه بد اخلاق و غیر قابل تحملم . از کنارش می گذشتم .
گاهی همین جور که داشتم حرف می زدم می رفتم بالا ، خیلی بالاتر و ما را از بالا می دیدم . من شبیه دهان گشادی شده بودم که تند و بی وقفه و عصبانی حرف می زدم . و مثل علی ِ « پری » فکر می کردم چرا کسی صندلیش را روی سرم نمی کوبد ؟ خواهره کوبید . صندلیش را کوبید و رفت . نرفتم فرودگاه . فرودگاه ِ امام آخرین جایی ست که دلم می خواهد بروم . نه چون از فرودگاه بدم می آید . چون دور است . و وقت برگشتن راه تمام نمی شود . آدم وقتی کسی را برای خداحافظی در آغوش می گیرد بعدش باید مچاله شود توی تختخواب . از فرودگاه اما تا تختخواب خیلی راه است . خیلی فکر است . خیلی تنهایی ست .
خانه را تمیز کردم . همین جور که باران نمی آمد و آسمان ابر نبود ، ظرف ها را گذاشتم توی ماشین و فکر کردم چه خالی ام . فکر کردم ؟ یا فکر نکردم . خوابیدم بس که خالی بودم .