۱۳۹۳ دی ۱۲, جمعه

همین بغل به اندازهء کافی صمیمانه و بهداشتی و کافی نیست ؟

زنگ موبایل مامان بدترین بود . و به غایت بلند . در بسته بود اما من از این جا که نشسته بودم می شنیدمش . مامان نمی شنید . یا می شنید و نمی خواست بشنود . خواب بود . رفتم دیدم خوابیده وسط اتاق . صدای زنگش مرده را هم از قبر می کشاند بیرون . مامان بیدار نمی شد اما . بابا برای خودش چای به لیمو درست کرده بود و صدای تلویزیون را قطع کرده بود و زل زده بود به ناجیه غلامی . گفتم کرزای چی شد ؟ به تو چه چی شد ؟ کرزای بابات بود ؟ 
یک جور گربه واری چای اش را گرفتم و آمدم توی اتاق . صفحه ها را بالا پایین کردم . یک عده رسالت شان این است که هر سال بیایند بگویند امشب کریسمش ارمنی ها نیست بهشان تبریک نگویید . خوب بگویند . چه مهم است ؟ یک عده هم خیلی جدی نوشته بودند امسال برای شان سال خوبی نبوده یا بوده یا چی ؟ واقعا ؟ سال برای شما با کریسمس تمام می شود ؟ پووف .

فکر کردم بروم نمایشگاه آرش ؟ نروم ؟ چی کار کنم ؟ زنگ گوشی مامان می گفت بروم . اما یک من ِ خسته ای بود که همیشه خسته بود . هر چه بیشتر هیچ کاری نمی کرد خسته تر می شد .
بعد گوشی بابا زنگ زد . بابای شما هم ترک است ؟ بدبخت شما ! ترک ها وقت تلفن هوار می کشند . حرف نمی زنند که . خانه پر شده بود از صدای زنگ گوشی مامان که دست بردار نبود و داد داد های بابا . بعد خودم را دیدم توی نمایشگاه آرش که هی سلام سلام . ماچ ماچ . من از هیچ چیز توی این دنیا به اندازهء ماچ بدم نمی آید . آدم ها را بغل می کنم . خیلی مهربانانه و قشنگ . اما آن ها خیلی مصرانه لب شان را می چسبانند روی لپت و تف مالیت می کنند . مجبوری در جواب شان هوا را ماچ کنی . مجبوری تف شان را از روی صورتت پاک نکنی چون زشت است . مامان می گوید بچه که بودم هم وقتی کسی مرا می بوسید با دستم صورتم را پاک می کردم . چون آن وقت ها زشت نبود . بامزه هم بوده لابد . آن ها خوش شان می آمد از این که من بدم می آمده و بیشتر بوسم می کردند . بزرگ تر ها مریضند .
هر چند دلم برای صدرا تنگ شده بود اما دلم نخواست بروم . ماچ از داد های بابا بدتر بود . حتی از زنگ گوشی مامان ، از صدای زود پز ، از قرمه سبزی که بدبو ترین است .