۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

من اما همیشه رفته بودم و به رفتن عادت داشتم ، بی غم و اندوه .

تازه شش روز از ماه گذشته بود و حقوقم نصف شده بود و از کارم استعفا داده بودم و دنبال کار هم گشته بودم و بی نتیجه . این سر خط خبر ها بود . مشروحش هم همین بود . غلیظ تر . 
وقتی آمدم بیرون سعی کردم غمگین باشم . یعنی فکر کردم این چیزی ست که باید باشم . آدم وقتی جایی و آدم هایی را که دوست دارد ترک می کند باید غمگین باشد . هووم ؟ یک کم راه رفتم توی خیابان ها . نمی خواستم برگردم خانه اما نمی دانستم دردم چیست . چون غمگین نبودم . حتی عصبانی هم نبودم . هیچی نبودم . با این که قبل از رفتنم رئیسم هر چی دلش خواست گفته بود و می شد من هم عصبانی شوم و هر چی دلم می خواهد بگویم اما نگفته بودم . چون چیزی نبود که دلم بخواهد بگویم . از حرف هاش عصبانی نشده بودم . برایم مهم نبود . حوصلهء بحث کردن نداشتم . یک حال به تخممی داشتم . یک حال ِ فقط دلم می خواهد برومی . نزدیک ونک فهمیدم قهوه . این چیزی بود که دلم می خواست . برگشتم توی اسکان . پله ها را رفتم پایین و فکر کردم اگر بروم کافه عکس خاطره ها هجوم می آورند . اما جای دیگری نبود . رفتم توی عکس . بوی سیگار می آمد . خاطره ها هجوم نیاوردند . اصلا خاطره ای نبود . گذشته ای نبود . هیچی . حتی صبح . حتی بعد از ظهر . 

دو هفته بود قهوه نخورده بودم . حالم جا آمد . حتی لبخند برگشت به لبهام . این چیزی بود که من بودم . تنها دلخوریم این بود که لبخندم را ازم گرفته بود و حالا که لبخند می زدم بهتر بودم .
می رفتم خانه و شش روز بعدش شش روز از ماه گذشته بود و حقوقم نصف شده بود و از کارم استعفا داده بودم و حالا شش روز بعد نبود . حالا دو کیلو سیب می خرم و قدم زنان بر می گردم خانه . پیش از آن که برای بهمن بنویسم بعله حتما . البته که خوشحال می شوم یک چای با هم بنوشیم .