۱۳۹۵ شهریور ۲, سه‌شنبه

تصویری که توی ذهنم از زمان داشتم اسبی بود که می دوید . اما اسب من یورتمه می رفت . سلانه سلانه و هیچ چیز فراموش نمی شد . لعنتی !

حتی دیگر دلم نمی خواهد به نتیجهء حصر فکر کنم . آیندهء روشنی نمی بینم . فکر می کنم این ها خیلی زبل و فلانند و وقتی آزادشان می کنند که دیگر برای کسی مهم نباشد . مثل وقتی که دستگیرشان کردند . ایران قیامت نشد ، شلوغ هم نشد ، هیچی نشد . ولیعصر آرام بود و من توی صف جشنوارهء انیمیشن ایستاده بودم . سینما فلسطین . با دستبند سبزم . با اندوه و اضطراب . دومین سه شنبهء بعد از حصر بود و سه شنبه های اعتراض فقط اسم دهن پرکنی داشت و خودش هیچی نبود . این چیزی ست که به یاد دارم . شاید تاریخ ها را اشتباه کرده ام . شاید اصلا توی تاریخ حصرِ آن ها هیچ انیمیشنی توی هیچ سینمایی نمایش داده نمی شد . خیلی هم مهم نیست . سعی نمی کنم به خاطر بیاورم . احساس می کنم آن سال ها را من زندگی نکرده ام . هر چند فراموش نکرده ام ، اما دیگر مال من نیست . داستان زندگی یکی دیگر است . 
همان سالی بود که عاشق اشتباه ترین آدم دنیا شدم . بعدش ، خیلی بعدترش که فهمیدم مهران اشتباه بوده دیگر خیلی دیر شده بود و فراموش کردنش سخت بود . 
دلم می خواست زمان بگذرد و همه چیز فراموش شود . مهران ، خیابان های تهران ، دستبندهای سبز ، سهراب و ندا ، گل رضاییه ، انقلاب . هر جایی که هشتاد و هشت را به خاطرم می آورد ، با تمام متعلقاتش. 

دلم نمی خواست قسمتی از این شکست جمعی باشم . کی را دیدی دلش بخواهد یکی از آن هایی باشد که خبر اعدام فاطمی را از توی رادیو می شنود ؟ 
من دلم می خواهد فاطمی و مصدق را توی تاریخ بخوانم و افسوس بخورم . اما این که قسمتی از آن باشی ، چی از این ترسناک تر . چند تا خیابان ، چند تا شهر ، چند تا جاده آن سو تر دارند یکی را می کشند و ما ؟ هیچ . ما نگاه .