۱۳۹۵ مرداد ۲۲, جمعه

« اگر من بگویم این پرترهء آیریس کلر هست ، پس هست » *

دومین روز کارم توی کافهء جدید تا نیم ساعت دیگر شروع می شد و من کنار پایتخت مستاصل ایستاده بودم و خیابان خدامی ، خیابان آفتاب ، جنب شیرینی فروشی لاریسا آخرین جایی بود توی این دنیاکه دلم می خواست بروم . حتی به عنوان مشتری هم دلم نمی خواست قهوه ام را توی آن کافه بنوشم . 
دیروز میلاد گفته بود دوست دارد زودتر ساعت بشود یازده . من به ساعتم نگاه کرده بودم و تازه ساعت هفت بود و ما کلنش هفت هشت ساعت توی این دنیا زندگی می کردیم و این خیلی غم انگیز است که آدم بخواهد چهار ساعت زندگیش زودتر بگذرد . بهش گفته بودم باید استعفا بدهد . گفتم وقتی آدم می خواهد زودتر وقت رفتنش بشود یعنی باید محل کارش را عوض کند . من تازه چهار ساعت بود که با میلاد آشنا شده بودم . چرا با قاشق نوتلا نمی کوبید توی سرم ؟ من چی می دانستم از زندگی آدم ها که مثل مجری های بی سواد رادیو نصیحت شان می کردم ؟ میلاد همین جوری که نوتلا را پخش می کرد روی وافل جوری که بشود چهل گرم و نه یک گرم بیشتر ، گفت امروز دومین نفری هستم که این حرف را بهش می زنم . از من میلیون ها تا توی این مملکت ریخته . ما بی سواد های پر مدعا ! 
حالا فرداش بود و هنوز ساعت چهار نشده بود و من دلم می خواست هشت ساعت زندگیم زودتر می گذشت و بر می گشتم خانه . 

* اثر راشنبرگ برای گالری آیریس کلر که تلگرافی بود با همین متن .