۱۳۹۵ مرداد ۲۴, یکشنبه

چی از همه چی چیز تر ؟ تو

هر چی بود گذشته و باید دوباره شروع کرد . وقتی از خواب بیدار شدم دوازده آگوست بود و نمی دانم چرا می دانستم . بهش فکر کردم . به این که هر چی بود گذشته و باید دوباره شروع کرد . و فکر کردم به این که من دیگر هیچ وقت مثل روزهای دانشجویی ام قشنگ و امیدوار نخواهم بود . چرا یادم افتاده بود دیگر دانشجو نیستم ؟ فکر کردن بهش باعث شد دلم نخواهد بیدار بمانم . ساعت هفت و چهل و هشت دقیقه بود . خوابیدم و ساعت ده و ده دقیقه از خواب بیدار شدم و دیگر روزهای دانشجویی ام را به یاد نداشتم . دوش گرفتم . صبحانه خوردم و یک کم توی آشپزخانه پلکیدم چون مامان توی آشپزخانه بود و گربه توی آشپزخانه بود و بابا نبود . 

از تمام آن خیابان ها گذشتم بی آنکه خاطره ای خاطرم را مکدر کند . با این که آن چنار های بلند را روزهای دانشجویی ام بسیار راه رفته بودم ، غمگین و مستاصل . حالا هزار سال بعد بود . تابستان تهران  . و چی از گرمای ظهر تابستان  تهران کلافه کننده تر ؟ تو . 
با این همه بد نبود . خوب بود . به اندازه خندیدم و یادم نبود گذشتن از این کوچه ها و خیابان ها یک روز چه آزاردهنده بوده و حالا هیچ . 
بزرگ شده بودم . سیر بودم . حتی بیشتر از سیر . دلم قهوه می خواست که سر حال بیایم چون چی از ظهر گرم مرداد تهران کسل کننده تر ؟ تو . 
فکر می کردم به زودی پاییز می شود ، آسمان ابر و باران می بارد و این فکر حالم را جا آورد . حتی بیشتر از قهوه . همیشه توی مرداد ها ، فکر کردن به پاییز حالم را خوب می کند . فکر کردن به آشپزخانهء صبح ِ ابری ِ پاییز . وقتی هنوز مامان نرفته سر کار . مامان که رفت می خزم زیر لحاف و دوباره می خوابم . 

با این همه زندگی همیشه این شکلی نمی ماند . من تصمیم های تازه گرفته ام و خدا تصمیم های تازهء همه را محقق کند . آمین . بعد از این پاییز ها ، توی کوچه های جایی دور و دورتر راه می روم و دلم مامان را می خواهد و چی  از دور و دورتر ناامید کننده تر ؟ تو .