۱۳۹۵ مرداد ۳۰, شنبه

بعله . باید بر می گشتم به خانهء سعادت آباد . تا صبح هری پاتر می خواندم ، شبِ امتحان هندسه . این تنها چیزی بود که دلم می خواست . باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود .

آخرش با رامیار به این نتیجه رسید که نباید بروم سر کار . چرا ؟ دقیقا یادم نبود . دلایلش هم خیلی درست و منطقی بود . برای همین رامیار امریکا زندگی می کرد و من ایران بودم . ساعت دوازده و بیست دقیقه نیمه شب بود و من دیگر رامیار را نمی دیدم و می دانستم دلم برایش تنگ خواهد شد و برای این که شب ها برویم پیاده روی . 
هی حرف زدن مان را کش دادیم که طول بکشد چون قرار نبود دیگر همدیگر را ببینیم و حیف . اما خوب نمی شد تا ابد بنشینیم توی ماشین و حرف بزنیم و باید خداحافظی می کردیم . بهر حال . همدیگر را بغل کردیم و ارزو کردیم هر کس به آرزوهایش برسد . آمین . 

وقتی سبا زنگ زد و گفت بروم سر کار جدید یادم نبود چرا رامیار گفته نباید بعد از این بروم سر کار. هی می خواستم بگویم معلوم است که نمی آیم چون … ادامه نداشت . یادم نمی آمد . می شود زنگ بزنی به رامیار و بپرسی چرا من نباید بروم سر کار ؟ ساعت هشت و چهل دقیقه از خواب بیدار شده بودم . ژلوفن خورده بودم و دوباره خوابیده بودم و ساعت دوازده از تخت آمده بودم بیرون با این که می توانستم به توی تخت بودگیم ادامه دهم . اما آخرین چیزی که توی دنیا می خواستم این بود که بعد از ساعت ده از تختخواب بیایم بیرون و حالا دو ساعت هم گذشته بود . پووف ! پس کی می خواستم زندگی نکبتم را سرو سامان بدهم ؟ گفتم می آیم . گفت امروز ؟ گفتم معلوم است که امروز نه . با خودتان چه فکری کردید ؟ که من بیکارم ؟ که زندگیم برنامه و حساب کتاب ندارد ؟ که تا ساعت دوازده توی تخت خوابم ؟ فردا می آیم . چرا نگفتم شنبه ؟ شانه هایم را انداختم بالا . چه می دانم ؟ 

سوتینم را نبستم . چون روز آخرِ تعطیلات بود و فکر کردم می شد تمام این روزهایی را که بیکار بوده ام سوتین نبندم و ساعت دوازده از خواب بیدار شوم و هیچ کاری نکنم . دقیقا هیچ کاری . پس چرا ؟ نسکافهء فوری بدمزه ام را هم می زدم و از روی زشت ترین مبل دنیا به آسمان که داشت ابر می شد نگاه می کردم . توی آن لحظه امید به زندگیم صفر بود . شاید هم کمتر . پس چی شد ؟