۱۳۹۹ مرداد ۷, سه‌شنبه

« ولی این ها همه تشریفاتی ست برای آمدن روی صحنه زندگی. اصل زندگی عشق است. عشق. » *

ـ از خواب که بیدار می شوم یادم می آید به زودی سی و پنج ساله می شوم و باید کمی به زندگی سر و سامان بدهم. ساعت هشت و سی و نه دقیقه ست و از سر و صدای توی راهرو می فهمم سپیده هنوز نرفته. بیدار می شوم تا صبحانه را با هم بخوریم. می گوید دیرش شده و باید تا پنج دقیقه دیگر از خانه برود بیرون. من خیلی وقت است دیرم نشده. سال هاست کسی سر هیچ ساعتی انتظارم را نمی کشد. هر ساعتی دلم می خواهد می روم سر کار. همیشه زودتر از باقی می رسم و خودم را با کتاب ها سرگرم می کنم. هر چند میلی به خواندنشان ندارم. 

بی آن که صبحانه بخورم می روم آرایشگاه. قبلش فکر می کنم باید به پیام های خیلی خیلی مهمی که نصف شب ها یا صبح های خیلی زود برایم فرستاده می شود نگاهی بیندازم. زیر ویدیویی که داییم فرستاده نوشته شده اگر انسان با دیدن این فیلم دق کند جا دارد. چرا باید دلم بخواهد ویدیویی را ببینم که جا داشته باشد دق کنم؟ و اگر نکنم یا حتی با دیدنش خم به ابرو نیاورم یا هر چی خودم را بابت حیوان بودنم ملامت کنم. دایی جان برو دم ساحل امریکا دراز بکش و آفتاب بگیر، هنوز بعد از سال ها ویدیوی دق بده می فرستی برای خواهر و خواهر زاده هایت که چی؟ ما تو را فرستادیم که سربلندمان کنی. نه این که صبح ها با عکس گل سرخ هایت از خواب بیدار شویم که رویش با خط نستعلیق نوشته شده صبح و عاقبت شما بخیر! 

توی آرایشگاه کمی حالم بهتر می شود. فکر می کنم از امروز جور دیگری زندگی می کنم. هر چند نمی دانم جور دیگر یعنی چه شکلی. با ناخن های تمیزتر؟ هوم بد نیست. فقط می دانم نمی خواهم باقیش را این جوری بگذرانم. 


ـ ظهر آفتاب آمد. من پیش از آن که بنشینم پشت میزم به غذا سر زدم. 

و دوباره یک ربع بعد از این که می نشینم پشت میزم، بلند می شوم و می روم به غذا سر می زنم. و نیم ساعت بعد. 

وقتی آشپزی می کنم زیاد می روم سراغ قابلمه ها. هر کس نداند فکر می کند آشپز خوبی ام. می روم یک ادویه ای به غذایم اضافه می کنم که غذایم را خوش عطر و طعم می کند. اما مطلقا این جوری نیست. می روم در قابلمه ها را یکی یکی باز می کنم و چند ثانیه ای به محتویات درون قابلمه ها نگاه می کنم و درشان را می بندم. گاهی با قاشق چوبی، مرغ ها را جا به جا می کنم. برای چی ؟ نمی دانم. ادویه هایی که به غذا می زنم به نمک، فلفل و زردچوبه خلاصه می شود. نبودن زرد چوبه چیزی را عوض نمی کند. گاهی فراموش می کنم و فکر نمی کنم تاثیری روی طعم غذایم بگذارد. در مجموع غذاهای معمولی قابل خوردنی روی میز می گذارم. کسی شکایتی ندارد. 

تمام مدتی که نشسته ام سر میز، دارم هیچ کاری نمی کنم. هر کس نداند فکر می کند کار مهمی دارم که هر روز صبح، سر ساعت ده، این جوری منظم و پیگیر و با اخمی میان ابروهام، به مونیتور نگاه می کنم. اما دارم جواب های نفیسه روشن به کامنت های زیر پست سفرش را می خوانم. اولین واکنش به خواندن چند خطی دربارهء نفیسه روشن این است که اصلا نفیسه روشن کیه؟ باید بگویم من تمام بازیگر های ایرانی و ازدواج و طلاق شان را دنبال می کنم و از جهلم نیست که نمی شناسمش. از هیچی نبودن نفیسه روشن است. زیر عکسش نوشته من و خلیج فارس با چند تا علامت تعجب. من به چند تا علامت تعحبِ کنار هم حساسیت دارم. دماغم می خارد و عطسه می کنم. کامنت ها را می خوانم و توی دلم فحش می دهم. نه چون نفیسه روشن توی کرونا رفته سفر. به خاطر علامت های تعجب. بابتش حقوقی هم دریافت نمی کنم. شاید اگر حقوق می گرفتم چند خطی هم زیر پست هایش می نوشتم. اما وقتی هیچی به هیچی چرا باید انگشت هایم را خسته کنم. آن هم وقتی می دانم برای نفیسه روشن یا مهناز افشار یا هر کی، فرقی نمی کند آیسا رشید چی می نویسد. 


ـ باقی روز « جنگ و صلح » می خوانم و دریا می کشم و خودم را برای سی و پنج سالگی آماده می کنم. 


* از « جنگ و صلح » تولستوی، ترجمهء سروش حبیبی