۱۳۹۹ تیر ۱۱, چهارشنبه

نگاه کنی به ویرانی همهء زندگیت.

می گفت داشته صحبت می کرده که مامان گوشی را گذاشته روی میز. از توی گوشی سقف را می دیده و لوستر را که تکان می خورده. تنها ده ثانیه طول می کشد که مامان گوشی را بر می دارد و می گوید نترسیا! این جا زلزله اومد. همان جور دراز کشیده روی تخت داد می زند برید بیرون. چند بار. شاید صد بار. بی آن که از روی تخت بلند شود. بی آن که کاری از دستش بر بیاید. می گفت آن ده ثانیه بدترین لحظه های زندگیش بوده. می گفت لحظه های بد کم نداشته. نمی گفت هم می دانستم. غربت پر از لحظه های بد است. اما این یکی جنسش فرق داشته. 
صبح که بیدار می شوم اولین چیزی که به خاطر می آورم همین است. ده ثانیه ای که نگران بوده و ترسیده سقف خانهء مامان بابا بیاید پایین و خودش دراز کشیده روی تختِ اتاقش توی برلین، کاری از دستش بر نیاید جز نگاه کردن. 
قلبم از شنیدنش هزار تکه می شود. از من پرسید کجام؟ گفتم توی پارکیم. نشسته ایم توی چمن ها و نگران نباشد. گفتم نه! فعلا نمی رویم خانه. هوا خوب است. گفتم نگران نباشد دستکش پوشیدیم و ماسک داریم و از آدم ها فاصله داریم. گفتم دوباره بهش زنگ می زنم. گفت ای کاش این جا بود. گفتم بود که چی می شد؟ اما من هم نمی خواستم آن کسی باشم که لرزش لوستر را از توی گوشی موبایلم ببینم. می خواستم همین جایی باشم که هستم. توی پارک. نه هیچ کجای دنیا.