۱۳۹۹ تیر ۱۵, یکشنبه

شب آرامی بود.

عجیب آن که توی آن اتاق همهء بوها با هم قاطی نشده بود که نشود تشخیص داد. به وضوح بوی سیر، سیگار و بوی یک مادهء شیمیایی می آمد. یک جور چسب. که مانده توی اتاقِ گرم در بسته و حالا باد داشت بوها را با خودش جا به جا می کرد. 
اتاق نور خوبی داشت. پنجره های بزرگی که به یک تراس باز می شد. تراسی که پشت میله های پنجره زندانی شده بود. یا برعکس. حالا اما شب بود و باد خنکی از پنجره های باز می پیچید توی اتاق. بادی که برای این وقت سال ِ تهران زیادی دست و دلبازانه بود. 
مسواک زد. همیشه توی لیوان یک خمیر دندان خالی بود. که کسی دورش نمی انداخت. هر چند خمیر دندان پونه را سه هزار و هفتصد تومان می خریدند اما هیچ کس نمی خواست آن کسی باشد که قوطی خالی را می اندازد دور. توی این دنیا هیچ چیز به اندازهء قوطی های خمیر دندان اشتباه طراحی نشده. همیشه وقتی دورش می اندازی فکر می کنی می شد یک کم دیگر چلاندش و یک بار دیگر مسواک زد. 
بیست دقیقه بعدش، با طعم خمیر دندان نعنایی پونه در دهان، نشسته بود پشت میز و طراحی می کرد. خطوط منظم مدادش کاغذ زرد را آرام می پوشاند. آرام و با حوصله. این چیزی بود که بود. آرام و با حوصله. گاهی سرش را می چرخاند سمت چپ. و پاهای دوست پسرش را می دید و کمی از دست هاش را. باقی بدنش پشت میز بود. کمی گردن می کشید تا ببیند دوست پسرش توی آن لحظهء شب دقیقا چه شکلی ست. بی نتیجه. 
داد زد فهمیدی دیشب بارون اومد. پسر گفت که فهمیده. که بیدار بوده. داد زد نگفتم همیشه توی تیر یه بار بارون میاد. گفته بود. سه شب پیش گفته بود. پسر گفت اتفاقا یادش افتاده. داد نزد. آرام گفت. حواسش جای دیگری بود. نفهمید کجا. 
از آن دسته آدم هایی بود که دوست داشت بگوید نگفتم؟ هر چند خودش از گفتنش بیزار بود. اما همیشه دیر یادش می آمد. همین که نگفتم از دهانش می آمد بیرون با خودش فکر می کرده اَه لعنتی!