۱۳۹۹ تیر ۲۹, یکشنبه

از خیسی بدم می آید. وقت باران دلم می خواهد بنشینم توی خانه، قهوه بنوشم و باران را از پنجره نگاه کنم. مثل تبلیغات تلویزیونی. همه چیز به غایت تمیز و آرام.

از خواب که بیدار شدم باران می بارید. روی میزم تخته شاسی کوچکی بود که روی مقوای رویش با خودکار نوشته شده بود: قشنگم! لطفا گوشیم رو بزن به شارژ. ماچ بهت. دو نقطه ضربدر. مقوا، شتابزده قیچی شده بود. 
گوشی را از کنار تخت بر می دارم و دنبال شارژر می گردم. کند و آرام. قرنطینه شتاب زندگیم را گرفته. و حساسیتم را به گوشه های نا منظم قیچی شدهء مقواها. 
من همیشه صبح ها که از خواب بیدار می شدم، قدم هام تند و با شتاب و محکم بود. انگار قرار بود کجای دنیا را بگیرم. نشستم پشت میزم. دوست پسر سابق سابق سابق سابقم پرسیده بود زنده ام. نوشتم هستم. انگار چه مهم بود که زنده باشم. پرسیدم اگر مرده بودم چی می شد؟ و منتظر جواب نماندم. چون هیچی نمی شد. 
بعد نشستم پشت لب تاپم، بی آن که بدانم باید از کجا شروع کنم. چون دیگر قرار نبود جایی از دنیا را بگیرم. دنیا به قدر کفایت بزرگ بود و جا برای همه فراوان. و درست وقتی گوشه ایش نصیبت می شود، آن بیرون اتفاقاتی می افتد که شتاب زندگیت را می گیرد. کند و آرام، بی آن که بخواهم عددهای فاجعهء آن بیرون را بدانم، صفحه های باز را یکی یکی بستم. آخرین صفحه تصویر خندان ارس امیری بود. 
از همین جا که نشسته بودم، به پنجره نگاه کردم که باران می بارید. 
روزهای آخر فروردین بود.