سوگند!
من خیلی سال است که می نویسم. با این همه هنوز از خواندن نامه های گاه بی گاه خوشحال می شوم. خوب که چی؟ نمی دانم. اما خواندنشان دلم را گرم می کند. ممنونم که مرا می خوانی.
من توی سی و چهار سالگی چه کردم؟ لابد می خوانی و می دانی که هیچ. حق با توست. با دقت و حوصله کوه هایم را کشیدم. دوست پسرم را بوسیدم. کتاب خواندم. روی شن های ساحل قدم زدم. مثل سی و سه سالگی، سی و دو سالگی و باقی سال هایی که گذشت. و سال هایی که از پی اش خواهد آمد. بعد از مهر نود و نه. بعد از قرن تازه. تا وقتی تمام شود. این چیزی که اسمش زندگی ست. و فکر کردن به این که یک روز تمام می شود هم غمگینم می کند. هر چند تمام این سال ها کاری نکرده باشم غیر از همین ها که نوشتم و خواندی و حقیقتا چیزی ندارد که بابتش به خودم ببالم. و یک روز خواهم گفت : « در این زندگی چیزی بود که من نمی فهمیدم. حالا هم نمی فهمم. » **
کار های دیگری هم کردم. نشستم یک گوشهء دنیا و رنج آدم ها را تماشا کردم. توی یک مانیتور سیزده اینچ کوچک. نه حتی اشک ریختم. فقط تماشا کردم* . نه چون آن رنج و درد جایی کیلومتر ها دورتر از من بود. که نبود. داشت چند تا خیابان آن طرف تر اتفاق می افتاد. اما من حتی صدایش را هم نشنیدم. از توی مانیتورم تنها نگاه کردم. با صدای کم تا کسی را بیدار نکنم. خواهرم می پرسید حالا چی می شه. گفتم نمی دانم. باز هم می پرسد. کیلومتر ها دورتر است. و من باز هنوز هم نمی دانم.
برونو باربی عکس سیاه و سفیدِ غبار آلودی دارد که بر می گردد به می شصت و هشتِ خیابان های پاریس. دانش آموزان کنار هم ایستاده اند و دارند دست های همدیگر را می گیرند تا زنجیره بسازند. من هیچ کدام از آن ها نیستم. من همانی ام که حالا هستم. همین جوری که دارم به عکس نگاه می کنم. آن جا هم اگر بودم لابد ایستاده بودم یک گوشهء پیاده رو و دست هایی را نگاه می کردم که زنجیر می شوند. با حسرت.
گریه کمتر می کنم اما. چون وقتی اشک هام سرازیر می شود می رسم به همان که نوشتی. خوب که چی؟ کافیست وقت گریستن توی آینه به خودم نگاه کنم تا بفهمم با این دماغ پف کردهء قرمز فرقی با یک دلقک ندارم. هیچ چیز با شکوه و زیبایی توی صورت غمگین و گونه های خیسم نیست. من وقت غم به غایت خاک بر سر و مستاصل می شوم. شبیه موشی که توی تله گیر افتاده.
باری! اشک نریز. این توصیهء من به تمام سی و چهار ساله های دنیاست!
و خوب باش!
آیسا
* « تماشای رنج دیگران » نام کتابی از سونتاگ است.
** از « جنگ و صلح » تولستوی