۱۳۹۹ مرداد ۵, یکشنبه

و پدر بزرگ داشت آرام آرام می مرد و من نمی دانستم.

دوم مرداد است. مرداد همیشه ماه بی اهمیتی توی زندگیم بوده. یادم نمی آید اتفاق مهمی توی این ماه افتاده باشد. جز همین نوشتن تاریخ روزهای این ماه بالای نوشته هایم، یادم نمی آید درباره اش نوشته باشم. اصلا توی مرداد نوشته ام؟ یادم نمی آید عاشق شده باشم. یا حتی کسی را رها کرده باشم. با این که شک ندارم کسانی توی مرداد قسمتی از زندگیم بوده اند که می خواستم نباشند. اما موکول شان کردم به شهریور. چون هوا خیلی گرم بود برای هر کاری. 
آدم فقط می تواند زیر باد کولر دراز بکشد و هیچ کاری نکند. نه حتی کتاب بخواند. چون هر  حرکتی دمای بدن را به نقطهء جوش می رساند. باید مثل کره روی تخت وا رفت. بی فکر، بی فردا. 
پدر بزرگم تمام مرداد هایی که از بازار بر می گشت می گفت اگر این تابستان زنده بماند، باقی سال را هم زنده می ماند. توی مرداد نرفت. زمستان بود و برف می بارید و با رفتنش تکه ای از قلب مان را برد زیر خاک بهشت زهرا. 
پدر بزرگ هزار سال پیش رفت. با این همه چهرهء سرخ و سفید و چشم های خاکستری اش، چشم های زیبای خاکستری اش، روشن و شفاف با من است. و خنده هاش. که هیچ کس توی زندگیش این همه زیبا و به تمامی نمی خندید. هزار سال پیش رفت. یا بیشتر. هنوز کسی را توی میدان آزادی نکشته بودند، هنوز تصویر گوهر عشقی با قاب عکس پسرش توی دست، نشده بود قسمتی از تاریخ تصویری مان، تاریخ سال های سیاه. آبان نیامده بود، هواپیما سقوط نکرده بود. حالا که خوب فکر می کنم هنوز احمدی نژاد رای نیاورده بود. من توی رشت بودم. می نشستم با صدای باران شیروانیِ قرمز بالای سرم آناکارنینا می خواندم و جادوی کلمات تنها راه رستگاری بود. 
باری! امروز دوم مرداد است. توی مرداد اتفاق مهمی نخواهد افتاد.