از خواب که بیدار می شوم یادم می آید امروز اول ماه است. باید اجاره بدهم و حقوق نگرفته ام و هیچ کاری از دستم بر نمی آید. کمی به سقف نگاه می کنم. کمی به پایه های میزم. کمی نفس های عمیق و طولانی می کشم. بعد با خواهرم حرف می زنم. این کار باعث می شود به تهران و نگرانی هاش فکر نکنم. به وقت برلین زندگی می کنم. برای دقایقی که طولانی نیست و ساعت ده و چهل دقیقهء اول مرداد نیست.
خواهره می گوید پسره کوچک بود. بهش گفتم بهتر نبود که کوچک بود؟ فکر می کنم درست ترین کاری که توی زندگیم کردم این بوده که دور عشق دهه شصتی ها را خط کشیدم. چون آن ها آدم های پر از تناقض و خاک بری سری هستند. آن ها به خاطر تربیت شان، به خاطر مدرسه، خانواده، جنگ، نداری و بدبختی شان اساسا پر از عقده اند. هر چند وقتی حرف می زنند انگار خیلی مسلط و سوار زندگی اند. اما نیستند. خیلی هم نیستند. تمام زندگی دارند می دوند تا سال های از دست رفته را جبران کنند. چه تلاشی بی نتیجه تر از جبران گذشته؟ وقتی بهش می رسند ( که نمی رسند ) بلدش نیستند. می فهمید که چه می گویم؟ مهم نیست. چون بلد نیستم بگویم. اما خوب می دانم از چی دارم حرف می زنم. چون من هم یک دهه شصتی خاک بر سرم که تنها مزیتم این است که می دانم عقده ای و خاک بر سرم. اما این دانستن کمکی به بهبود زندگیم نمی کند. چون دارم وانمود می کنم می دانم، انگار خیلی مسلط و سوار زندگیم.
این ها را من می دانم و دوست پسرم نمی داند و می توانم مدتی در جهل و نادانی نگهش دارم.
وقتی گوشی را قطع می کنم ساعت از یازده گذشته و من هیچ کاری از دستم بر نمی آید جز این که کفش های آدیداسم را بپوشم و توی یک مستطیل سه در یک و نیم متر بالا پایین بپرم.