روزم را با قهوه، تصمیم های کوچک، ماسک لیمو و دوش آب سرد شروع می کنم. ساعت ده صبحِ سه شنبه، چهارده مرداد و دمای هوا سی و چهار درجه سانتی گراد است. من از امروز تنها چهار ماه وقت دارم.
صفحه ها را بالا پایین می کنم. نشستن پشت میز باعث می شود کمترین تماس را با زمین داشته باشم و نگاه کردن به مونیتور کم تحرک ترین کاری ست که می توانم انجام دهم. حواسم هست دمای بدنم بالا نرود. چون ممکن است بمیرم. من همه مثل پدر فکر می کنم اگر این مرداد زنده بمانم شاید نمیرم. یا توی دی بمیرم. و دی بهتر از مرداد است. برای چی؟ مردن؟ مردن بد است. هر وقت و هر جا.
فیس بوک پیشنهاد می دهد که فیلم دیدار مسیح علینژاد با شهبانو فرح پهلوی را ببینم. توی تصویر فرح یک پیراهن چهارخانهء قرمز پوشیده و دستش را انداخته روی شانهء مسیح علینژاد. گفت و گو ندارد این آخرین چیزی ست که دلم می خواهد ببینم.
آقای فیس بوک این جوری من را شناختی؟ چی شد که فکر کردی ممکن است دلم بخواهد چیزی از مسیح علینژاد یا فرح پهلوی بدانم و بدتر از آن هر دوتای شان را توی یک قاب ببینم؟
این ساعت ها نوبتی می رویم سر یخچال، درش را باز می کنیم، کمی آن تو را نگاه می کنیم، در را می بندیم و بر می گردیم توی اتاق های مان. اتاق من رو به روی اتاق یخچال است.
برای همین طبق وظیفه و نه از گرسنگی در یخچال را باز می کنم. چون این کاری بوده که باقی هم کرده اند. نوبت من است. توی یخچال همیشه یک بطری شیر خراب تاریخ مصرف گذشته هست، چند تا قوطی خالی سس کچاپ و چند تا شیشه سرکهء باقی مانده از ترشی های تمام شده است که فکر می کنیم نباید دورشان بریزیم. چون این خانه مادر ندارد، تکلیف خیلی از دور ریختنی ها معلوم نیست. کسی دلش نمی خواهد چیزی را دور بریزد.
در یخچال را می بندم و بر می گردم سر میزم. هنوز ترامپ رییس جمهور امریکاست.