۱۳۹۹ شهریور ۲, یکشنبه

سلام پاییزِ نود و نه !

از خواب که بیدار می شوم آسمان آفتابی ست. دمای هوا سی و دو درجه سانتی گراد. با این همه بوی پاییز می آمد.  پیش از آن که مسواک بزنم توپ هایم را انداختم بالا. این کار باعث می شد احساس قدرت کنم؟ اصلا و ابدا. آدم باید خیلی خاک بر سر باشد که در آستانه سی و پنج سالگی با چرخاندن چند تا توپ بالای سرش احساس قدرت کند و من هر چند خاک بر سر بودم. اما نه از این لحاظ.

کار بیهوده ای بود. سه تا توپ را می انداختم بالا و خیلی زود حوصله ام سر می رفت. توی دایره دوستانم آدم های زیادی بودند که جاگلینگ بلد بودند، بهتر و با توپ های بیشتر. باید می پذیرفتم که آخرین تلاشم برای جلب توجه به سنگ خورده بود. آن ها با توپ های بیشتری هنرنمایی می کردند، روی طناب های گر خوردهء بین درخت های پارک لاله راه می رفتند و بعید نبود دیر یا زود خرگوش شان را از توی کلاه سیاه شان در آورند و من هنوز داشتم دو تا توپ نارنجی و یک توپ رنگیم را می انداختم بالا. چون آرتیست ها برای این که کسی لحظه ای نگاهشان کند هر ژانگولری یاد می گیرند. هر کاری غیر از کار کوفتی خودشان. باید می رفتم توی جامعهء دکترها؟ یا بین بیمار های کرونایی بیمارستان مسیح دانشوری و با آهنگ بهنم بانی توپ هام را هوا می کردم؟ این جوری مفید تر بودم از اینی که حالا هستم. 

مسواک زدم، لباس ها را انداختم توی ماشین لباسشویی و ایستادم کنار پنجره. 

چای می نوشیدم، به دوست پسرم نگاه می کردم که خواب بود و بوی پاییز خیابان انقلاب را نفس می کشیدم. دوم شهریور سال نود و نه بود.