۱۳۹۹ مرداد ۲۷, دوشنبه

از ابرهای مرداد

آسمان ابری ست. روزم را با قهوه شروع می کنم با این که دلم می خواست روزم را با دویدن توی پارک و صبحانهء عالی شروع کنم. دیشب قبل از خواب این تصمیم را گرفته بودم. که از این به بعد این شکلی. که اساسا تصمیم چرندی بود چون ساعت از چهار گذشته بود و من دهانم تلخ و بد مزه بود. مسواک نزده بودم و نمی خواستم بزنم. چون فکر کرده بودم از فردا. همه چیز از فردا. از دوشنبه بیست و هفت مرداد. از آفتاب فلان، نسیم بهمان و باقی چرندیات همیشگیم. 

هر چند ساعت هشت و سی و هشت دقیقه است، اما برای دویدن دیر و گرم است. ممکن است در حال دویدن بمیرم و هر چند در حال دویدن غایت سعادتمندی ست. اما مرگ من ربطی به دویدن ندارد. ربط به گرمای سی و نه درجهء مرداد تهران دارد. و این چیزی نیست که دلم بخواهد. 

زود از تختخوابم بلند شدم و همه چیز را مرتب کردم. عجله دارم. چرا ؟ چون من هم مثل دون کیشوت نگران محرومیتی هستم که فکر می کنم با تاخیرم نصیب جهان می شود. سوار رسی نانتم می شوم و چهار نعل می روم سمت حمام. 

اما بعدش کار در خوری برای انجام دادن ندارم.  

پس قهوه ام را می نوشم. در سکوت و تنهایی اتاقم. و فکر می کنم امروز چند شنبه است و هر چند توی زندگی من جمعه و شنبه و اول ماه و آخر ماه چندان توفیری ندارد، از لحاظ حقوق و مزایا و اضافه کاری و تعطیلی آخر هفته و بگذار یک دل سیر بخوابم و صبحانهء سیر بخورم و فلان، اما بهر حال دلم می خواست بدانم چند شنبه است شاید دانستنش کمکم می کرد روزم دا جور دیگری شروع کنم. با صبحانهء مفصل و آخرین قطره های « جنگ و صلح » که داشت تمام می شد و حیف. نان نداشتیم و صبحانهء مفصل نداشتیم و تنها نشستم روی تخت و « جنگ و صلح » خواندم و فکر کردم درستش این بود که موعد اجاره هم ربطی به آخر ماه نداشت. هر وقت پول دستم می آمد اجاره را می ریختم برای صاحبخانه و هر وقت هم نداشتم ماچش می کردم و خوشبختانه صاحبخانهء من زن است و داستانی قرار نیست بین مان شکل بگیرد. پس بیخود فکر نکنید من لاشی ام و فلان. 

باری! کمی که خواندم خسته شدم، چون باید به خیلی چیز ها فکر می کردم و فکر کردم اصلا چرا باید بخوانم؟ چرا نمی شود همین جوری دراز بکشم و به سقف خیره شوم؟ چون ممکن بود افسرده شوم و بمیرم؟ دوست پسرم هم خواب بود و نمی شد بهش زنگ بزنم و بگویم دارم از افسردگی یا دویدن یا گرما می میرم و بهتر است خودش را در اولین فرصت به من برساند. پس کمی توی خانه راه رفتم و با گربه نارنجی بازی کردم که زود خسته شد و رفت خوابید. زیر تخت. دور از دسترس. حتی نمی شد نوازشش کرد. 

همین حالا که چیزی به ساعت ده شب نمانده و دارم این ها را می نویسم، آمد از زیر پایم رد شد، قسمتی از بدنش خورد به پام. و رفت. بی آن که نگاهم کند. حتی لحظه ای. و دمای هوا هنوز سی و نه درجه است. حتی اگر این جا نوشته باشد سی و سه درجه دروغ است. والا که دروغ است. 

یک ماه و بیست و پنج روز دیگر سی و پنج ساله می شوم. شب بخیر.