فردای انقلاب، کافه از صبح شلوغ بود تا شب. تا خود ده و سی دقیقهء شب. از هشت و نیم صبح که هنوز صرافی ها باز نشده بودند. و من به اولین مشتری گفتم که هنوز باز نیستیم و تا نیم ساعت دیگر هم باز نمی کنیم. اما نرفت . نشست روی نیمکت رو به روی کافه. چون اگر قهوه نمی خورد می مرد. دلار داشت می کشید بالا. برای همین حتی نمی گذاشتند صرافی ها باز شود. می خواستند قبل از این که صرافی ها باز شوند همهء زندگی شان را دلار کنند که اگر انقلاب شد بروند. همه می پرسیدند چی شده؟ هیچ کس نمی دانست. مثل خانوادهء سلطنتی که تا یک سال قبل از انقلاب نمی دانست چی شده و وقتی صدای انقلاب مردم را شنید به جای این که یک خاکی به سر خودش و کشورش بریزد بلیط یک طرفهء قاهره خرید. حالا شما می خواهید بگویید این جوری نبوده و فلان که درست می گویید. من بحثی ندارم چون هیچی تاریخ نمی دانم و تازگی کتاب « نگاهی به شاه »ِ عباس میلانی را خریده ام که بخوانم ولی هنوز شروعش نکرده ام. اما وقتی آدم ها توی خیابان شعار می دهند رضا شاه روحت شاد آدم مجبور است یک کم از این کتاب ها بخواند و با خانوادهء پهلوی آشنا شود که اگر برگشتند خیلی هم بی خبر و احمق نباشد.
باری! دلار نبود. صرافی ها خیلی زبل بودند و دلار نمی فروختند. حتی یورو هم نمی فروختند. پوند هم نمی فروختند. پس چی؟ علیرضا که پول خانواده اش و خودش را آورده بود دلار کند یا یورو کند یا هر چی غیر از این پول کوفتیِ خودمان، تا شب نشست توی کافه. حتی وقتی تمام صرافی ها بسته شدند. اما صرافی ها هیچی نفروختند. چرا؟ این اسمش احتکار نیست؟
عصر شده بود و علیرضا که دیگر امیدی به دلار شدن ریال هاش نداشت نشسته بود و داشت با میشا دربارهء انقلاب حرف می زد. و مشتری های کافه داشتند دربارهء انقلاب حرف می زدند و مغازه دارها داشتند دربارهء انقلاب حرف می زدند. و حتی آقا مهدی وقتی می رفتی یک تک پا دستشویی گیرت می اورد و دربارهء انقلاب حرف می زد. نمی دانستیم آن بالا چه خبر است. انقلاب شده یا نشده یا چی؟ تلگرام قطع بود و وی پی ان ها قطع بود. کسری می خواست برود بالا ببیند چه خبر شده. چون نمی شد همه با هم برویم. با این که انقلاب شده بود و صرافی ها هم بسته بود کافه هی شلوغ و شلوغ تر می شد. این جا کافهء قشر متوسط بود که توی این انقلاب هیچ جایی نداشت. یعنی اصلا نمی دانست چه خبر شده. نمی توانست توی خانه بماند چون همه چیز قطع شده بود. قهوه می نوشید و نگاه می کرد. نگران قیمت دلار بود. علیرضا گفت این ها که ریختند بیرون خیلی بیشعورند. و بازار الان فلان می شود. من گفتم خودش خیلی بیشعورتر است که نگران بازار است وقتی مردم دوازده ماه دوازده ماه حقوق نمی گیرند و اصلا نمی دانند این بازاری که دارد ازش حرف می زند چه شکلی ست و آدم بهتر است وقتی نمی فهمد هیچی نگوید. یا سعی کند هیچی نگوید. یا وانمود کند که هیچی نمی گوید و توی دلش نگران بازار باشد. اما چرت می گفتم. خودم هم نمی فهمیدم و بهتر بود خفه می شدم. کسری آمد پایین. شُل شُل. هیچ خبری نبود. شاهی نرفته بود. شاهی نیامده بود.