۱۳۹۶ دی ۳۰, شنبه

دویست گرم جیغ زدم و همه چیز را از اول شروع کردم. چون از آن جایی که بود نمی شد ادامه داد.

خیلی سریع پاهای لخت را رد کردم و خودم را رساندم به اولین کمد خالی که سخت و دیر پیدا شد چون شنبه شلوغی بود و هر چند برف می بارید اما ترجیح داده بودیم بیایم این پایین و بی هیچ پنجره ای رو به بیرون، روز برفی خود را سپری کنیم. من دو ساعت و چهل دقیقهء دیگر، در حالی که دارم دنبال کمدم می گردم می فهمم برف آمده و سرنوشت من این است که همیشه وقت های برفی جایی این پایین مایین ها باشم. حتی اگر سر کار نباشم. و نمی شود یک عکس برفی بگیرم و زیرش بنویسم برف نو برف نو سلام سلام! بهر حال جایی را هم ندارم عکسم را توش بگذارم و خیلی بابتش افسوس نمی خورم.
خیلی سریع لباس هایم را تپاندم توی اولین کمد خالی چون عجله داشتم و خیلی باید جیغ می زدم. این تنها چیزی بود که حالم را خوب می کرد. شک نداشتم. بله! برای شما که در جریان نیستید باید بگویم وقت ورزش ما اجازه داریم جیغ بزنیم که خیلی کار لذت بخشی ست. جیع کشیدن و بالا پریدن، تمام سموم را از بدن خارج می کند. و دود تهران را و تمام دلتنگی ها را و تمام نشدن ها و نرسیدن ها. حتی این که نامی دیگر نیست. 
وقتی جیع زدم اشکم سرازیر شد. اما اهمیتی ندادم. چون چراغ ها خاموش بود و اگر روشن بود هم مهم نبود. خیلی خسته بودم و روز قشنگی را بعد از شب سختی شروع کرده بودم و کمی از گریهء دیشبم مانده بود که باید همین جا پخش و پلاش می کردم. چون بعدش کلاس زبان داشتم و بعدش گرسنه بودم و باید ناهار می خوردم و بعدش خوابم می آمد و اشکم ته نشین می شد.
از کنار مربی طبقهء بالا گذشتم که روی شلوارش کلی مروارید سفید دوخته شده بود. برای همین بهش سلام نکردم. چون حواسم رفت پی مروارید های سفید شلوار جینش. می توانید تصور کنید که چه شلوار زشتی پوشیده بود. همین جوری که نمی توانستم از شلوارش چشم بر دارم، چون چیز های زشت من را مفتون می کنند، رفتم روی وزنه. 

آخرین روز دی ماه سال نود و شش بود و من دویست گرم از دیروز لاغر تر شده بودم. دویست گرم اشک ریخته بودم و جیغ زده بودم و بالا پایین پریده بودم. از روی وزنه آمدم پایین، بی اشک، بی اندوه، به کوه های نیمه تمام روی میزم فکر کردم و لبخند گشادی زدم.