گفت نمی دانسته شوهرش این همه سال ازش کوچکتر است! انگار اگر می دانست می توانست جلوی ازدواج شان را بگیرد. انگار اصلا بهش ربطی داشت که شوهرش چند سال ازش کوچکتر است. انگار شوهر خودش هفت سال ازش بزرگتر نبود. انگار نرفته بود دانشگاه و هنر نخوانده بود. بز آمده بود و بز داشت می رفت.
با رادیو ور رفتم و کانال ورزشی را پیدا کردم و سعی کردم بازی والیبال بین دو تیم شهرداری تبریز و ساپیای تهران را دنبال کنم. بی آن که هیچ نظری راجع به شهرداری یا سایپا یا شوهر مانا داشته باشم. کانال ورزشی شبکه رادیویی محبوب من بود. حتی اگر نمی خواستم چیزی گوش بدهم رادیو را روشن می کردم و صداش را کم می کردم و به هیچی گوش می دادم. باران می بارید و سال بی بارانی پیش رو بود. هر چند این را نه ماه بعد می فهمیم. که دیر است. اگر زودتر بدانیم وقت مان را با سن و سال شوهر مانا که هیچ ربطی به ما ندارد تلف نمی کنیم. به باران نگاه می کنیم و گزارش بازی والیبال شهرداری تبریز و سایپای تهران را دنبال می کنیم.