۱۳۹۶ دی ۱۲, سه‌شنبه

اما من دارم توی جزیرهء فرومایه ها زندگی می کنم و کسی به شعار های بیرون و نفیسه کاری ندارد. شب بخیر.

تا بنزین نزنم حساب نیست. همیشه سفر برای من وقتی شروع می شود که باک بنزینم پر باشد. قبلش که باید بنزین بزنم همش مغزم مشغول این است که ای بابا باید بنزین بزنم و این بنزینی ها خیلی کلاش و شارلاتانن و پول ما را می خورند و ای بابا باید بیست و پنج تومان هم پول بنزین بدهم ویادش بخیر بنزین بود لیتری هفتاد تومان. این را نمی گویم. چون از وقتی توانستم رانندگی کنم و با قلدری ماشین را از بابام بگیرم بنزین لیتری هفتاد تومان نبوده. هزار تومان هم نبوده. نمی دانم چقدر بوده. من رانندگی هام را می کردم و باک بدون بنزین را تحویل بابام می دادم تا پرش کند. چرا؟ چون قلدر بودم. و نمی دانم دقیقا از چند سالگی ست که آدم می فهمد گوز این دنیا هم نیست و خودش و قلدری هاش را جمع می کند و خودش بنزین ماشینش را می زند. 
وقتی می رسم می بینم آدم های قبلی نیستند و جای شان را آدم های جدید گرفته اند. می پرسم جریان چیه ؟ من وقت بنزین زدن با پمپ بنزینی ها معاشرت می کنم که بدانند خیلی کار بلدم تا حقم را نخورند. می گویند از قبلی ها زیاد شکایت شده و حق مردم را می خوردند و فلان. از کجا معلوم شما حق مردم را نمی خورید. این را توی دلم می گویم. اما پمپ بنزینیه می داند من دارم توی دلم چی می گویم برای همین اضافه می کند چهار پنج میلیون حقوق می گیرد و پانزده سال است توی این کار است و چرا خودش را برای صد تومان دویست تومان ضایع کند؟ چرا؟ من جواب نمی دهم چون حواسم نیست و دارم فکر می کنم چهار پنج ملیون حقوق؟ چقدر زیاد. من اگر یک ماه هر روز کار کنم سر ماه یک ملیون و دویست  هزار تومان حقوق می گیرم و آخرش هم واریس می گیرم و هیچ وقت ترفیع نمی گیرم و هیچ وقت پاداش نمی گیرم و هیچ وقت مرخصی با حقوق نمی گیرم و هیچ وقت همکار هایم را دوست ندارم. 
بله توی محل کار من آدم ها پشت همدیگر حرف می زنند. همش حرف می زنند. از صبح تا شب. و بعد توی روی هم می خندند. خیلی محیط کار ناراحت کننده و کسل کننده و غمگینی ست. و شاید شما بگویید همه جا همین شکلی ست و آدم ها همدیگر را خراب می کنند و پشت سر هم حرف می زنند. اما ان جا آدم ها پشت سر هم حرف می زنند که ترفیع بگیرند و پول بیشتری بگیرند و مرخصی بگیرند و بشوند مدیر و فلان. این جا هیچ کس ترفیع نمی گیرد. قرار نیست کسی بشود رییس جمهور ویتر های دنیا یا هر چی. همه داریم حمالی می کنیم و از سالن می رویم بار سرد و از بار سرد می رویم آشپزخانه و هیچ کدام با آن یکی فرقی ندارد و حقوق هیچ کس از دیگری بیشتر نیست. پس چه مرگ مان است که پشت سر هم حرف می زنیم. خیلی خاک بر سر و پست و فرومایه ایم. همین. 

من وقتی به محل کارم فکر می کنم غمگین می شوم. الناز می نویسد نفیسه را گرفته اند . آن بیرون مردم شعار می دهند مرگ بر دیکتاتور. اینترنت قطع است و من دلم نمی خواهد بیشتر از این بنویسم.