آخرش باران باریده بود و باد آمده بود و کثیفی را با خودش برده بود. مثل معجزه بود. من داشتم با خانوم باشگاهی ها و آهنگ سکوت قلبتو بشکن و برگرد بالا پایین می پریدم. یک احمقی این آهنگ های غمگین را دوپس دوپسی کرده و یک کیفیت دیسکویی الکی بهشان داده و حالا آهنگ ها را توی باشگاه پخش می کنند. در حالیکه با نالهء خواننده ها چه کار می شود کرد؟ من خیلی از این موضوع ناراحتم و سعی می کنم آهنگ های خودم را گوش کنم. اما خسته می شوم و یک جاهایی مجبورم به صدای چاووشی تن بدهم. بعله! حتی چاووشی را هم ریمیکس کرده اند. این جور احمق هایی هستند. داشتیم بالا پایین می پریدیم که بوی باران پیچید توی باشگاه و خیلی فضا روحانی و شاد و رقصی شد. هم خوشحال بودیم، هم از خوشی گریه مان گرفته بود و من با این که سعی می کنم به خانوم باشگاهی ها لبخند نزنم و اشتباهی مخاطب حرف های شان نشوم و خودم را برای آیندهء باشگاهی ام بدبخت نکنم، اما با رقص شان خندیدم.
بعد که آمدم بیرون هوا هنوز ابر بود. باد می آمد و آدم های توی خیابان می رقصیدند و اشک می ریختند. من حالم خوب بود. بی خیال بودم. سر خوش بودم. از گذشته ام خیلی فاصله گرفته بودم و با آدم های جدیدی آشنا شده بودم که هیچ ربطی به من و زندگیم نداشتند. کاری به کار هم نداشتیم و تنها گاهی با هم مماس می شدیم و همین. همین هم زیاد بود. بابتش خوشحال بودم. بابت تمام شدن گذشته ام و آدمهاش. من توی دنیا فقط دلم خانواده ام را می خواهد و کاری با باقی شان ندارم. از رفتن و دور شدن شان ناراحت نیستم . خوشحال هم نیستم. هیچی نیستم و از هیچی نبودنم هم هیچیم نمی شود. می فهمید که؟ یعنی می خواهم بگویم بابت گذشته ام و آدم هاش هیچ کینه ای به دل ندارم که بگویم خوب خوب شد تمام شد. یا غمگین نیستم که بگویم حیف که تمام شد. هیچی نبود. و من چطور نمی فهمیدم که گذشته و آدم هاش هیچی نیستند و داشتم کنارشان زندگی می کردم؟ پووف! رقصان رقصان بر می گردم خانه. بی گذشته، بی افسوس، خیسِ خیس.