۱۳۹۹ شهریور ۲, یکشنبه

سلام پاییزِ نود و نه !

از خواب که بیدار می شوم آسمان آفتابی ست. دمای هوا سی و دو درجه سانتی گراد. با این همه بوی پاییز می آمد.  پیش از آن که مسواک بزنم توپ هایم را انداختم بالا. این کار باعث می شد احساس قدرت کنم؟ اصلا و ابدا. آدم باید خیلی خاک بر سر باشد که در آستانه سی و پنج سالگی با چرخاندن چند تا توپ بالای سرش احساس قدرت کند و من هر چند خاک بر سر بودم. اما نه از این لحاظ.

کار بیهوده ای بود. سه تا توپ را می انداختم بالا و خیلی زود حوصله ام سر می رفت. توی دایره دوستانم آدم های زیادی بودند که جاگلینگ بلد بودند، بهتر و با توپ های بیشتر. باید می پذیرفتم که آخرین تلاشم برای جلب توجه به سنگ خورده بود. آن ها با توپ های بیشتری هنرنمایی می کردند، روی طناب های گر خوردهء بین درخت های پارک لاله راه می رفتند و بعید نبود دیر یا زود خرگوش شان را از توی کلاه سیاه شان در آورند و من هنوز داشتم دو تا توپ نارنجی و یک توپ رنگیم را می انداختم بالا. چون آرتیست ها برای این که کسی لحظه ای نگاهشان کند هر ژانگولری یاد می گیرند. هر کاری غیر از کار کوفتی خودشان. باید می رفتم توی جامعهء دکترها؟ یا بین بیمار های کرونایی بیمارستان مسیح دانشوری و با آهنگ بهنم بانی توپ هام را هوا می کردم؟ این جوری مفید تر بودم از اینی که حالا هستم. 

مسواک زدم، لباس ها را انداختم توی ماشین لباسشویی و ایستادم کنار پنجره. 

چای می نوشیدم، به دوست پسرم نگاه می کردم که خواب بود و بوی پاییز خیابان انقلاب را نفس می کشیدم. دوم شهریور سال نود و نه بود.

۱۳۹۹ مرداد ۲۷, دوشنبه

از ابرهای مرداد

آسمان ابری ست. روزم را با قهوه شروع می کنم با این که دلم می خواست روزم را با دویدن توی پارک و صبحانهء عالی شروع کنم. دیشب قبل از خواب این تصمیم را گرفته بودم. که از این به بعد این شکلی. که اساسا تصمیم چرندی بود چون ساعت از چهار گذشته بود و من دهانم تلخ و بد مزه بود. مسواک نزده بودم و نمی خواستم بزنم. چون فکر کرده بودم از فردا. همه چیز از فردا. از دوشنبه بیست و هفت مرداد. از آفتاب فلان، نسیم بهمان و باقی چرندیات همیشگیم. 

هر چند ساعت هشت و سی و هشت دقیقه است، اما برای دویدن دیر و گرم است. ممکن است در حال دویدن بمیرم و هر چند در حال دویدن غایت سعادتمندی ست. اما مرگ من ربطی به دویدن ندارد. ربط به گرمای سی و نه درجهء مرداد تهران دارد. و این چیزی نیست که دلم بخواهد. 

زود از تختخوابم بلند شدم و همه چیز را مرتب کردم. عجله دارم. چرا ؟ چون من هم مثل دون کیشوت نگران محرومیتی هستم که فکر می کنم با تاخیرم نصیب جهان می شود. سوار رسی نانتم می شوم و چهار نعل می روم سمت حمام. 

اما بعدش کار در خوری برای انجام دادن ندارم.  

پس قهوه ام را می نوشم. در سکوت و تنهایی اتاقم. و فکر می کنم امروز چند شنبه است و هر چند توی زندگی من جمعه و شنبه و اول ماه و آخر ماه چندان توفیری ندارد، از لحاظ حقوق و مزایا و اضافه کاری و تعطیلی آخر هفته و بگذار یک دل سیر بخوابم و صبحانهء سیر بخورم و فلان، اما بهر حال دلم می خواست بدانم چند شنبه است شاید دانستنش کمکم می کرد روزم دا جور دیگری شروع کنم. با صبحانهء مفصل و آخرین قطره های « جنگ و صلح » که داشت تمام می شد و حیف. نان نداشتیم و صبحانهء مفصل نداشتیم و تنها نشستم روی تخت و « جنگ و صلح » خواندم و فکر کردم درستش این بود که موعد اجاره هم ربطی به آخر ماه نداشت. هر وقت پول دستم می آمد اجاره را می ریختم برای صاحبخانه و هر وقت هم نداشتم ماچش می کردم و خوشبختانه صاحبخانهء من زن است و داستانی قرار نیست بین مان شکل بگیرد. پس بیخود فکر نکنید من لاشی ام و فلان. 

باری! کمی که خواندم خسته شدم، چون باید به خیلی چیز ها فکر می کردم و فکر کردم اصلا چرا باید بخوانم؟ چرا نمی شود همین جوری دراز بکشم و به سقف خیره شوم؟ چون ممکن بود افسرده شوم و بمیرم؟ دوست پسرم هم خواب بود و نمی شد بهش زنگ بزنم و بگویم دارم از افسردگی یا دویدن یا گرما می میرم و بهتر است خودش را در اولین فرصت به من برساند. پس کمی توی خانه راه رفتم و با گربه نارنجی بازی کردم که زود خسته شد و رفت خوابید. زیر تخت. دور از دسترس. حتی نمی شد نوازشش کرد. 

همین حالا که چیزی به ساعت ده شب نمانده و دارم این ها را می نویسم، آمد از زیر پایم رد شد، قسمتی از بدنش خورد به پام. و رفت. بی آن که نگاهم کند. حتی لحظه ای. و دمای هوا هنوز سی و نه درجه است. حتی اگر این جا نوشته باشد سی و سه درجه دروغ است. والا که دروغ است. 

یک ماه و بیست و پنج روز دیگر سی و پنج ساله می شوم. شب بخیر. 

۱۳۹۹ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

شب اما باد در های اتاقم را به هم می کوبد و صدای فلوت از اتاق سپیده می آید.

روزم را با قهوه، تصمیم های کوچک، ماسک لیمو و دوش آب سرد شروع می کنم. ساعت ده صبحِ سه شنبه، چهارده مرداد و دمای هوا سی و چهار درجه سانتی گراد است. من از امروز تنها چهار ماه وقت دارم. 


صفحه ها را بالا پایین می کنم. نشستن پشت میز باعث می شود کمترین تماس را با زمین داشته باشم و نگاه کردن به مونیتور کم تحرک ترین کاری ست که می توانم انجام دهم. حواسم هست دمای بدنم بالا نرود. چون ممکن است بمیرم. من همه مثل پدر فکر می کنم اگر این مرداد زنده بمانم شاید نمیرم. یا توی دی بمیرم.  و دی بهتر از مرداد است. برای چی؟ مردن؟ مردن بد است. هر وقت و هر جا. 

فیس بوک پیشنهاد می دهد که فیلم دیدار مسیح علینژاد با شهبانو فرح پهلوی را ببینم. توی تصویر فرح یک پیراهن چهارخانهء قرمز پوشیده و دستش را انداخته روی شانهء مسیح علینژاد. گفت و گو ندارد این آخرین چیزی ست که دلم می خواهد ببینم. 

آقای فیس بوک این جوری من را شناختی؟ چی شد که فکر کردی ممکن است دلم بخواهد چیزی از مسیح علینژاد یا فرح پهلوی بدانم و بدتر از آن هر دوتای شان را توی یک قاب ببینم؟ 


این ساعت ها نوبتی می رویم سر یخچال، درش را باز می کنیم، کمی آن تو را نگاه می کنیم، در را می بندیم و بر می گردیم توی اتاق های مان. اتاق من رو به روی اتاق یخچال است. 

برای همین طبق وظیفه و نه از گرسنگی در یخچال را باز می کنم. چون این کاری بوده که باقی هم کرده اند. نوبت من است. توی یخچال همیشه یک بطری شیر خراب تاریخ مصرف گذشته هست، چند تا قوطی خالی سس کچاپ و چند تا شیشه سرکهء باقی مانده از ترشی های تمام شده است که فکر می کنیم نباید دورشان بریزیم. چون این خانه مادر ندارد، تکلیف خیلی از دور ریختنی ها معلوم نیست. کسی دلش نمی خواهد چیزی را دور بریزد. 


در یخچال را می بندم و بر می گردم سر میزم. هنوز ترامپ رییس جمهور امریکاست. 

۱۳۹۹ مرداد ۷, سه‌شنبه

« ولی این ها همه تشریفاتی ست برای آمدن روی صحنه زندگی. اصل زندگی عشق است. عشق. » *

ـ از خواب که بیدار می شوم یادم می آید به زودی سی و پنج ساله می شوم و باید کمی به زندگی سر و سامان بدهم. ساعت هشت و سی و نه دقیقه ست و از سر و صدای توی راهرو می فهمم سپیده هنوز نرفته. بیدار می شوم تا صبحانه را با هم بخوریم. می گوید دیرش شده و باید تا پنج دقیقه دیگر از خانه برود بیرون. من خیلی وقت است دیرم نشده. سال هاست کسی سر هیچ ساعتی انتظارم را نمی کشد. هر ساعتی دلم می خواهد می روم سر کار. همیشه زودتر از باقی می رسم و خودم را با کتاب ها سرگرم می کنم. هر چند میلی به خواندنشان ندارم. 

بی آن که صبحانه بخورم می روم آرایشگاه. قبلش فکر می کنم باید به پیام های خیلی خیلی مهمی که نصف شب ها یا صبح های خیلی زود برایم فرستاده می شود نگاهی بیندازم. زیر ویدیویی که داییم فرستاده نوشته شده اگر انسان با دیدن این فیلم دق کند جا دارد. چرا باید دلم بخواهد ویدیویی را ببینم که جا داشته باشد دق کنم؟ و اگر نکنم یا حتی با دیدنش خم به ابرو نیاورم یا هر چی خودم را بابت حیوان بودنم ملامت کنم. دایی جان برو دم ساحل امریکا دراز بکش و آفتاب بگیر، هنوز بعد از سال ها ویدیوی دق بده می فرستی برای خواهر و خواهر زاده هایت که چی؟ ما تو را فرستادیم که سربلندمان کنی. نه این که صبح ها با عکس گل سرخ هایت از خواب بیدار شویم که رویش با خط نستعلیق نوشته شده صبح و عاقبت شما بخیر! 

توی آرایشگاه کمی حالم بهتر می شود. فکر می کنم از امروز جور دیگری زندگی می کنم. هر چند نمی دانم جور دیگر یعنی چه شکلی. با ناخن های تمیزتر؟ هوم بد نیست. فقط می دانم نمی خواهم باقیش را این جوری بگذرانم. 


ـ ظهر آفتاب آمد. من پیش از آن که بنشینم پشت میزم به غذا سر زدم. 

و دوباره یک ربع بعد از این که می نشینم پشت میزم، بلند می شوم و می روم به غذا سر می زنم. و نیم ساعت بعد. 

وقتی آشپزی می کنم زیاد می روم سراغ قابلمه ها. هر کس نداند فکر می کند آشپز خوبی ام. می روم یک ادویه ای به غذایم اضافه می کنم که غذایم را خوش عطر و طعم می کند. اما مطلقا این جوری نیست. می روم در قابلمه ها را یکی یکی باز می کنم و چند ثانیه ای به محتویات درون قابلمه ها نگاه می کنم و درشان را می بندم. گاهی با قاشق چوبی، مرغ ها را جا به جا می کنم. برای چی ؟ نمی دانم. ادویه هایی که به غذا می زنم به نمک، فلفل و زردچوبه خلاصه می شود. نبودن زرد چوبه چیزی را عوض نمی کند. گاهی فراموش می کنم و فکر نمی کنم تاثیری روی طعم غذایم بگذارد. در مجموع غذاهای معمولی قابل خوردنی روی میز می گذارم. کسی شکایتی ندارد. 

تمام مدتی که نشسته ام سر میز، دارم هیچ کاری نمی کنم. هر کس نداند فکر می کند کار مهمی دارم که هر روز صبح، سر ساعت ده، این جوری منظم و پیگیر و با اخمی میان ابروهام، به مونیتور نگاه می کنم. اما دارم جواب های نفیسه روشن به کامنت های زیر پست سفرش را می خوانم. اولین واکنش به خواندن چند خطی دربارهء نفیسه روشن این است که اصلا نفیسه روشن کیه؟ باید بگویم من تمام بازیگر های ایرانی و ازدواج و طلاق شان را دنبال می کنم و از جهلم نیست که نمی شناسمش. از هیچی نبودن نفیسه روشن است. زیر عکسش نوشته من و خلیج فارس با چند تا علامت تعجب. من به چند تا علامت تعحبِ کنار هم حساسیت دارم. دماغم می خارد و عطسه می کنم. کامنت ها را می خوانم و توی دلم فحش می دهم. نه چون نفیسه روشن توی کرونا رفته سفر. به خاطر علامت های تعجب. بابتش حقوقی هم دریافت نمی کنم. شاید اگر حقوق می گرفتم چند خطی هم زیر پست هایش می نوشتم. اما وقتی هیچی به هیچی چرا باید انگشت هایم را خسته کنم. آن هم وقتی می دانم برای نفیسه روشن یا مهناز افشار یا هر کی، فرقی نمی کند آیسا رشید چی می نویسد. 


ـ باقی روز « جنگ و صلح » می خوانم و دریا می کشم و خودم را برای سی و پنج سالگی آماده می کنم. 


* از « جنگ و صلح » تولستوی، ترجمهء سروش حبیبی

۱۳۹۹ مرداد ۵, یکشنبه

و پدر بزرگ داشت آرام آرام می مرد و من نمی دانستم.

دوم مرداد است. مرداد همیشه ماه بی اهمیتی توی زندگیم بوده. یادم نمی آید اتفاق مهمی توی این ماه افتاده باشد. جز همین نوشتن تاریخ روزهای این ماه بالای نوشته هایم، یادم نمی آید درباره اش نوشته باشم. اصلا توی مرداد نوشته ام؟ یادم نمی آید عاشق شده باشم. یا حتی کسی را رها کرده باشم. با این که شک ندارم کسانی توی مرداد قسمتی از زندگیم بوده اند که می خواستم نباشند. اما موکول شان کردم به شهریور. چون هوا خیلی گرم بود برای هر کاری. 
آدم فقط می تواند زیر باد کولر دراز بکشد و هیچ کاری نکند. نه حتی کتاب بخواند. چون هر  حرکتی دمای بدن را به نقطهء جوش می رساند. باید مثل کره روی تخت وا رفت. بی فکر، بی فردا. 
پدر بزرگم تمام مرداد هایی که از بازار بر می گشت می گفت اگر این تابستان زنده بماند، باقی سال را هم زنده می ماند. توی مرداد نرفت. زمستان بود و برف می بارید و با رفتنش تکه ای از قلب مان را برد زیر خاک بهشت زهرا. 
پدر بزرگ هزار سال پیش رفت. با این همه چهرهء سرخ و سفید و چشم های خاکستری اش، چشم های زیبای خاکستری اش، روشن و شفاف با من است. و خنده هاش. که هیچ کس توی زندگیش این همه زیبا و به تمامی نمی خندید. هزار سال پیش رفت. یا بیشتر. هنوز کسی را توی میدان آزادی نکشته بودند، هنوز تصویر گوهر عشقی با قاب عکس پسرش توی دست، نشده بود قسمتی از تاریخ تصویری مان، تاریخ سال های سیاه. آبان نیامده بود، هواپیما سقوط نکرده بود. حالا که خوب فکر می کنم هنوز احمدی نژاد رای نیاورده بود. من توی رشت بودم. می نشستم با صدای باران شیروانیِ قرمز بالای سرم آناکارنینا می خواندم و جادوی کلمات تنها راه رستگاری بود. 
باری! امروز دوم مرداد است. توی مرداد اتفاق مهمی نخواهد افتاد. 

۱۳۹۹ مرداد ۴, شنبه

از خواب که بیدار می شوم فکر می کنم ای کاش اول هیچ ماهی از خواب بیدار نشوم.

از خواب که بیدار می شوم یادم می آید امروز اول ماه است. باید اجاره بدهم و حقوق نگرفته ام و هیچ کاری از دستم بر نمی آید. کمی به سقف نگاه می کنم. کمی به پایه های میزم. کمی نفس های عمیق و طولانی می کشم. بعد با خواهرم حرف می زنم. این کار باعث می شود به تهران و نگرانی هاش فکر نکنم. به وقت برلین زندگی می کنم. برای دقایقی که طولانی نیست و ساعت ده و چهل دقیقهء اول مرداد نیست.  
خواهره می گوید پسره کوچک بود. بهش گفتم بهتر نبود که کوچک بود؟ فکر می کنم درست ترین کاری که توی زندگیم کردم این بوده که  دور عشق دهه شصتی ها را خط کشیدم. چون آن ها آدم های پر از تناقض و خاک بری سری هستند. آن ها به خاطر تربیت شان، به خاطر مدرسه، خانواده، جنگ، نداری و بدبختی شان اساسا پر از عقده اند. هر چند وقتی حرف می زنند انگار خیلی مسلط و سوار زندگی اند. اما نیستند. خیلی هم نیستند. تمام زندگی دارند می دوند تا سال های از دست رفته را جبران کنند. چه تلاشی بی نتیجه تر از جبران گذشته؟ وقتی بهش می رسند ( که نمی رسند ) بلدش نیستند. می فهمید که چه می گویم؟ مهم نیست. چون بلد نیستم بگویم. اما خوب می دانم از چی دارم حرف می زنم. چون من هم یک دهه شصتی خاک بر سرم که تنها مزیتم این است که می دانم عقده ای و خاک بر سرم. اما این دانستن کمکی به بهبود زندگیم نمی کند. چون دارم وانمود می کنم می دانم، انگار خیلی مسلط و سوار زندگیم. 
این ها را من می دانم و دوست پسرم نمی داند و می توانم مدتی در جهل و نادانی نگهش دارم. 

وقتی گوشی را قطع می کنم ساعت از یازده گذشته و من هیچ کاری از دستم بر نمی آید جز این که کفش های آدیداسم را بپوشم و توی یک مستطیل سه در یک و نیم متر بالا پایین بپرم.

۱۳۹۹ تیر ۳۱, سه‌شنبه

سال ها پیش، خیابان های تهران را، دست در دست خواهرم مثل آهو دویده بودم. بعد از آن سال، بعد از هشتاد و هشت کاری نکردم جز تماشا کردن. نه حتی آه کشیدن.

سوگند! 

من خیلی سال است که می نویسم. با این همه هنوز از خواندن نامه های گاه بی گاه خوشحال می شوم. خوب که چی؟ نمی دانم. اما خواندنشان دلم را گرم می کند. ممنونم که مرا می خوانی. 
من توی سی و چهار سالگی چه کردم؟ لابد می خوانی و می دانی که هیچ. حق با توست. با دقت و حوصله کوه هایم را کشیدم. دوست پسرم را بوسیدم. کتاب خواندم. روی شن های ساحل قدم زدم. مثل سی و سه سالگی، سی و دو سالگی و باقی سال هایی که گذشت. و سال هایی که از پی اش خواهد آمد. بعد از مهر نود و نه. بعد از قرن تازه. تا وقتی تمام شود. این چیزی که اسمش زندگی ست. و فکر کردن به این که یک روز تمام می شود هم غمگینم می کند. هر چند تمام این سال ها کاری نکرده باشم غیر از همین ها که نوشتم و خواندی و حقیقتا چیزی ندارد که بابتش به خودم ببالم. و یک روز خواهم گفت : « در این زندگی چیزی بود که من نمی فهمیدم. حالا هم نمی فهمم. » **

کار های دیگری هم کردم. نشستم یک گوشهء دنیا و رنج آدم ها را تماشا کردم. توی یک مانیتور سیزده اینچ کوچک. نه حتی اشک ریختم. فقط تماشا کردم* . نه چون آن رنج و درد جایی کیلومتر ها دورتر از من بود. که نبود. داشت چند تا خیابان آن طرف تر اتفاق می افتاد. اما من حتی صدایش را هم نشنیدم. از توی مانیتورم تنها نگاه کردم. با صدای کم تا کسی را بیدار نکنم. خواهرم می پرسید حالا چی می شه. گفتم نمی دانم. باز هم می پرسد. کیلومتر ها دورتر است. و من باز هنوز هم نمی دانم. 
برونو باربی عکس سیاه و سفیدِ غبار آلودی دارد که بر می گردد به می شصت و هشتِ خیابان های پاریس. دانش آموزان کنار هم ایستاده اند و دارند دست های همدیگر را می گیرند تا زنجیره بسازند. من هیچ کدام از آن ها نیستم. من همانی ام که حالا هستم. همین جوری که دارم به عکس نگاه می کنم. آن جا هم اگر بودم لابد ایستاده بودم یک گوشهء پیاده رو و دست هایی را نگاه می کردم که زنجیر می شوند. با حسرت. 

گریه کمتر می کنم اما. چون وقتی اشک هام سرازیر می شود می رسم به همان که نوشتی. خوب که چی؟ کافیست وقت گریستن توی آینه به خودم نگاه کنم تا بفهمم با این دماغ پف کردهء قرمز فرقی با یک دلقک ندارم. هیچ چیز با شکوه و زیبایی توی صورت غمگین و گونه های خیسم نیست. من وقت غم به غایت خاک بر سر و مستاصل می شوم. شبیه موشی که توی تله گیر افتاده. 
باری! اشک نریز. این توصیهء من به تمام سی و چهار ساله های دنیاست! 
و خوب باش! 
آیسا

* « تماشای رنج دیگران » نام کتابی از سونتاگ است. 
** از « جنگ و صلح » تولستوی