۱۳۹۴ بهمن ۱۲, دوشنبه

« دوست پسر سابقم حالا دارد استیج می بیند و به فریال رای می دهد . من اما نشسته ام به خاطراتم فکر می کنم و سرطان می گیرم . در حالیکه حقم سرطان نیست . حقم یک لیوان قهوه ست . »

من همان قدر که از آدم هایی که حیوانات را آزار می دهند و آدم هایی که کودکان را آزار می دهند بدم می آید ، از آدم هایی که توی رابطه به اسم این که آخ من خیلی عاشق بودم و فلان ،  آزار می بینند هم بدم می آید . شات گان تان را در بیاورید تا یک کم خاطره برای تان تعریف کنم . 
از دانشگاه می رسیدم ، خسته و امیدوار و خوشحال . توی میدان ونک از اتوبوس پیدا می شدم . من برای این که از دانشگاه برسم میدان ونک یک ساعت و چهل دقیقه توی اتوبوس نشسته بودم و حالا مثل خرچنگ راه می رفتم . کج کج می رفتم دستشویی میدان ونک آرایش می کردم . آرایش من شامل یک رژ لب قرمز می شد و ممم … خوب همین . من توی کیفم فقط یک رژ لب قرمز داشتم . با دماغم که از سرما بزرگ و قرمز شده بود و لب های قرمزی که به پهنای صورتم باز بود فرقی با دلقک ها نداشتم .  از همان جا پیراشکی می خریدم و توی راه می خوردم . وقتی زنگ در خانه اش را می زدم تمام رژ لب قرمزم را با پیراشکی بلعیده بودم . حالا یک خندهء گشاد بی رنگ و یک دماغ بزرگ قرمز بودم که دوست پسرم را در آغوش می گرفتم . 
توی یخچال دوست پسرم هیچی نبود . هیچ وقت هیچی نبود . برای همین به آن پیراشکی های ماسیدهء میدان ونک تن داده بودم . بعد از آن همه راه و سرما دیگر لیاقت یک فنجان قهوه را داشتم ، اما خبری از قهوه هم نبود . تنها چیزی که از آن شب ها به یاد دارم این است که توی خانه اش همیشه گرسنه و خوشحال بودم . 
یک روز صبح گفتم که گرسنه ام و دلم صبحانه می خواهد . لج کرده بودم . دیشبش فهمیده بودم دوست پسرم مسواکم را انداخته دور . مسواکم کو ؟ نمی دونم ! یعنی چی نمی دونم ؟ خوب هم می دانست . داشت آرام و یواشکی نشانه های حضورم را پاک می کرد . لج کرده بودم وگرنه من به گرسنگی عادت داشتم . صبحانه نبود . شام نبود . تولد نبود . ولنتاین و عید نبود . 
گفت صبحانه نمی خورد . عادت ندارد صبحانه بخورد . چرا خودم نمی روم یک چیزی بخرم ؟ هوووم ؟ همین جوری که دوست پسرم داشت با دوست دختر جدیدش چت می کرد و جواب اس ام های دوست دختر سابقش را می داد ،  امین رفت چند تا تخم مرغ خرید و نیمرو درست کرد و دو تایی با هم خوردیم . بعد دوتایی آمدیم بیرون . دو تایی تا سید خندان رفتیم و حرف های پیش و پا افتادهء روزمره زدیم . و بعد از آن صبحانهء دوتایی من و امین دیگر همدیگر را ندیدیم .

چرا با شات گان تان مغز پوکم را نشانه نمی گیرید که ادامه ندهم ؟