۱۳۹۴ بهمن ۱۴, چهارشنبه

من به بچه ام را می فرستم کلاس ِ کتک کاری . دوست دارم بچه ای داشته باشم که هر روز با لباس ها پاره پوره و دماغ خونی بیاید خانه و مایه سر افرازیم باشد .

مجریه داشت جان می کند که با مزه و کول باشد . اما نبود . حقیقتا دیدن تلاشش برای خندادن دیگران خیلی رقت انگیز بود . اما من نگاه نمی کردم . چرا باید به تلاش های بی نتیجهء یک احمق نگاه می کردم ؟ کول نبودن و بامزه نبودن نیست که احمقانه ست . خیلی ها هستند توی این دنیا که کول نیستند . یکیش خود من . مهم پذیرش است . لذت و آرامشی که توی پذیرفتنش هست توی هیچی نیست . آن روزی که بفهمی ؛ پووف ! گندش بزنن ! من خیلی بیمزه ام  ! آن وقت است که دست از تلاش کردن بر می داری و می پیوندی به خیل آدم های معمولی و بیمزه و دنیا جای تحمل پذیرتری می شود . اما مجریه صد سالش بود و این را نمی دانست و تا آخر عمرش هم نمی فهمید . 
چرا باید حواسم را می دادم به کله پوکی که می خواست ادای آدم های باهوش را در بیاورد ؟ به نظر من آدم های بامزه ، باهوشند . عکسش درست نیست . 
باری ! داشتم به صحنه ای از فیلمی فکر می کردم که توش چند تا پسر یک مرد گنده را اذیت می کردند و مرده کاری از دستش بر نمی آمد چون زورش به آن ها نمی چربید و مجبور بود کوتاه بیاید ! اگر من کارگردان بودم مرده زورش به آن ها می چربید . چون کلاس کاراته رفته بود و ما این را نمی دانستیم . همان جا می فهمیدیم . اما کارگردانه خیال پردازی من را نداشت و مرده کوتاه می آمد و پسر ها هم می رفتند و مرده را با خاک بر سریش تنها می گذاشتند . 
خوب واقعیت این است که ما توی زندگی واقعی یک مشت لوزر ِ گامبوییم که وقتی یکی توی صورت مان نگاه می کند و بهمان توهین می کند ، عرضه نداریم با موشت دخلش را بیاوریم . برای همین اگر من کارگردان بودم اجازه می دادم تماشاچی های لوزرم با دیدن این صحنه به هیجان بیایند . این کمترین خدمتی ست که می شود به لوزرها که قسمت اعظمی از بشرت را تشکیل می دهند کرد . 
من داشتم به یکی می گفتم حق ندارد سگ را کتک بزند . از این منظقی تر نمی شد . اگر سگ را بزنی سگ گازت می گیرد . چرا نگیرد ؟ دمش گرم ! گفت که دارم حوصله اش را سر می برم . در حالیکه حرف من اما و اگر نداشت ، بحث نداشت . سگ را کتک نزن . جوابش یک کلمه ست : چشم . من بودم که حوصله ام داشت سر می رفت . در جوابش هیچی نگفتم . در حالیکه اگر کارگردان فیلمی بودم که توش بازی می کردم و یکی این جوری جوابم را می داد یک مشت حوالهء صورتش می کردم . یک جوری که می افتاد روی زمین . با زانو می نشستم روی سینه اش و می گفتم عوضی ، یه بار دیگه دستتو روی اون سگ بلند کنی می کشمت ! و شوخی هم نداشتم . از نگاه ِ تهدید آمیزم می شد فهمید که شوخی ندارم . چی به اندازهء حیوان آزاری و کودک آزاری کفر آدم را توی این دنیا در می آورد ؟  

گاهی فکر می کنم اگر مادرم می فهمید دخترش هر روز چقدر توهین می شنود و  مشت که هیچی ، حتی بلد نیست با کلمه جواب آدم ها را بدهد ، چقدر حالش گرفته می شد .